طلوع

آرزو.
شـــک. تردیـــد. امیــــد. 

چشم دوختن به ناهید از پس تنگی پنجره. شـــک.
دیدن اخبار جنـــگ و خـــون و مـــرگ. تـــرس. تــــرس.
پیـــاده روی هــــای طـــولانی. بچـــه هـــای خیـــابانی. تـــــرس.
بهــــار. شــقایق. شـــقایق. شــــقایق. تصـمـیـم.
جویبـــار. آب تنــــی. رهـــــایی.
انتظـــار. انتظـــار. انتظـــار. امـــید.
پزشـــک. عکـــس. درک یک زنـــدگـــی. شـــوق. اشـــک.
بافتنــی. بـافـتنــی. بــافـتـنـــی. انتـــظـــار.
شـــادی. امـــید. تـــرس. شـــادی. 
کــار. شــادی. کــار. موســیقـــی.
شب هـــــای بــیـــدار. سنــگینی. سنــگینـــی.
خـــــون. وحشــــت. پزشک. تـــزریق. درد. تــردیـــد.
تــــزریق. درد. درد. زخــــم. صبــــر. امیـــد. صــبــــر. انــتــظــــار. صـــبــــــر. 
ســنگینــی. انتظار. خســـتــگی.
حس یک حــــرکـــت. شــــوق. امیـــــد. شـــــادی.
ســنگینــی. کار. انتـظــار. ســنگینــــی.
کیف. لباس. بیمارســتان. بیهــــوشـــــی.
بیــداری. درد. درد. درد. پرســش.
حرکت. اتاق. تنــهـــــــــــایی. درد. انــتظــــــار.
ورود. دیـــــــدار. لمــــــــس. لمـــــــــس. آغــــــــوش. اشـــــــــک.

کـــودک. کـــودک مــــن. آغـــوش.
لــذت. امیـــد. شـــوق.
زنــــــدگــــــــی
.  

برای پسرم.

-----------------------------------------------------------------------

وقت هایی که یک کتاب یا مقاله می خوانم، گاه خلاصه مطلب هر بخش یا پارگراف را به صورت یک یا چند واژه در حاشیه کتاب می نویسم. یک جور خلاصه نویسی خیلی خلاصه است برای مراجعات بعدی. بعدا با یک نگاه سریع می توانم بفهمم که موضوع هر قسمت چیست و مطالب مورد علاقه ام کدامند. اگر نوشته های اصلی راهم زیر خط کشیده باشم، یک مرور کامل و موجز می شود داشت، یک کتاب چهارصد صفحه ای را می شود در نیم ساعت دوره کرد. چرا برای زندگی همین کار را نکنم. می شود ساعت ها نشست و از گذشته گفت و گفت یا اینکه سه چهار سال را خلاصه کرد در چند تا تک واژه و عبارت با دو کلمه کلیدی.

معبدی برای عشق

دکتر "مهرو خوشدل" مادر "وحید تمدن" بود. آن سال ها که هنوز در دانشکده علوم کلاس داشتیم، وحید یکی از شاگردان من بود. پسری بود عجیب باهوش، پخته و بدون سبک سری های هم سن و سال هایش. آرامش و وقاری داشت که خیلی می پسندیدم و به خاطر همین خصوصیات اخلاقی منحصر به فردش بود که روزی که گفت به افتخار یکی از استادها که می شناختم در خانه شان مهمانی کوچکی داده اند و مرا هم دعوت کرد، رد نکردم.

آپارتمانشان در یک ساختمان نسبتا قدیمی، حوالی مرکز شهر بود. از ترس ترافیک خیلی زود راهی شده بودم و نیم ساعتی پیش از موعد رسیدم. فکر کردم که صبر کنم تا ساعت مقرر یرسد و یا یکی دیگر از بچه ها که با هم وارد شویم، اما زمستان بود و هوا بسیار سرد و مجبور شدم که در بزنم. خود وحید در را باز کرد و در جواب من که از زود رسیدنم شرمنده بودم با خوشرویی و آرامش گفت: "هیچ مشکلی نیست. توی این خانه، ما همیشه مهمان داریم. وقت نامناسب برایمان معنی ندارد." گل هایی را که خریده بودم به دستش دادم و وارد شدم و از همان بدو ورود روحیه ی مینیمالیستی ام با یک شوک ناگهانی روبرو شد. این خانه بیش از حد تصور شلوغ بود. همه ی دیوارها پوشیده بودند از عکس ها و نقاشی هایی که به نظر من هیچ ربطی به هم نداشتند و روی هر میز و کمد و طاقچه ای پر بود از انواع و اقسام اشیای گوناگون. تصاویری از دوستان، خویشاوندان، و مکان های مختلف، تابلوهای خط و نقاشی و حتی تعداد زیادی کارت پستال. ظرف ها، ساعت ها، مجسمه ها و قاب های خاتم، معرق، چینی و هندی و رومیزی های قلمکار و تکه دوزی. حتی روی زمین و در حاشیه ی دیوارها، تعدادی مجسمه ی کوچک و بزرگ و قاب عکس هایی با ابعاد گوناگون چیده شده بود. ایستاده بودم در میانه ی اتاق و  ذهن مبهوتم در حال پردازش این همه اطلاعات جدید بود که صدای مادر وحید را از پشت سر شنیدم که سلام داد. برگشتم تا سلام کنم و با شگفتی دیگری روبرو شدم. انتظار داشتم خانمی باشد میانسال و شاید کمی چاق، اما بانویی روبرویم بود جوان و باریک اندام و زیبا و شاداب. حیرت من را با لبخندی پاسخ داد و دعوتم کرد که بنشینم. خودش هم روی یک صندلی نزدیک من نشست و با نشاط و صمیمیت یک دوست قدیمی شروع به صحبت کرد. توضیح داد که تک تک اشیا و تصاویر موجود، او را به افراد یا مکان ها و زمان هایی متصل می کردند که برای او و خانواده اش مهم بودند. با خنده گفت که می داند قرار دادن همه ی این اشیا در کنار هم از دید زیباشناختی چندان پسندیده نیست، اما دوست دارد که عزیزانش را در کنار خودش نگه دارد. گلهای زرد و گلبهی ای که من آورده بودم در یک گلدان سفالی آبی روی یک گل میز مسی با رومیزی چشمه دوزی شده ی  سبز رنگ قرار گرفت. با خودم فکر کردم کاش رز سفید خریده بودم که در این جنگل رنگ ها کمی خنثی باشد لااقل. "مهرو" اما به وضوح از این آشفتگی لذت می برد.

چای که آمد صحبت صمیمانه تر شد و کم کم گفتارمان به او و ماجرای زندگیش کشید. گفت که تازه دبیرستان را تمام کرده بوده که عاشق می شود و با وجود مخالفت های شدید خانواده ازدواج می کند. وقتی که با دخالت های نزدیکان زندگی برایشان سخت می شود، شوهر را راضی می کند که بیایند و پایتخت نشین بشوند و همین می شود که پدر طردش می کند و می گوید که دیگر دختری به نام مهرو ندارد. همسرش اما در همان سال های اول زندگی شان مغلوب دست مرگ می شود و مهروی جوان را با یک پسر تیزهوش پنج ساله، یک دختر عقب مانده ذهنی سه ساله و یک مادر شوهر پیر دست تنها می گذارد. حقوق شوهر که قبل از فوتش کارمند ساده ی یکی از ادارات دولتی بوده است دیگر بدون مزایا و اضافه کار خرج خانواده ی چهار نفری اش را با دو بیمار نمی داده است. همان روزها مادرش با او تماس می گیرد که پدر وضع تو را فهمیده و می توانی به خانه برگردی. اما پدر، مادر شوهر مهرو را نمی پذیرد و اصرار دارد که دختر سه ساله را باید به آسایشگاه سپرد، جایی که به گفته ی او "این جور بچه ها به آنجا تعلق دارند." این می شود که مهرو ناچارا به فکر کارکردن می افتد و عاقبت، با کمک دوستان، در همان اداره ی شوهرش کاری دست و پا می کند و همزمان هم شروع می کند به درس خواندن و بعد فوق لیسانس و بعد تر هم دکتری. پس از آن با پدرش هم داوطلبانه آشتی می کند. گفت: "زمانی که خانه خریدم و مستقل شدم و دیگر به کمک نیازی نداشتم به پدرم زنگ زدم و عذر خواستم و او هم مرا بخشید. نه اینکه از چیزی پشیمان باشم، اما دل پدر و مادر را نباید شکست. هیچکس جای خانواده را برای آدم نمی گیرد." من با حیرت و احترام به این زن نگاه می کردم که این طور آرام و شاد و مثبت و خندان نزدیک من نشسته بود. انگار که هرگز دردی نکشیده باشد. انگار که عشق زندگی اش را در سال های اولیه ی جوانی از دست نداده باشد، انگار که مرگ، مادر شوهری را که تنها مونس و یاور روزهای سختش بود از او ندزدیده باشد، انگار که زحمت بزرگ کردن یک بچه ی عقب افتاده را نکشیده باشد، که تمام این سال ها بار زندگی را یکه و تنها به دوش نکشیده باشد، که داغ مرگ تنها دخترش را بر دل نداشته باشد. انگار که دنیا همیشه به او لبخند زده باشد. 

به او و روح قدرتمندش غبطه می خوردم. به او که یک تنه از پس تمام این غم ها و دردها برآمده بود و سرافراز و نیرومند و سبز و شادمان بود. به او که پسری مثل وحید را بزرگ کرده بود. پسری که داشتنش آرزوی هر مادری بود. به او که این طور شاد و آرام و مثبت می زیست در میان هزاران شیئی که به همه ی آنچه که دوست داشت پیوندش می دادند. با تمام وجود آرزو داشتم که من هم بخشی از چنین زندگی زیبایی بودم. با کمی افسوس فکر کردم کاش شیء ماندگاری با خودم هدیه برده بودم. ظرفی یا مجسمه ای که روی یکی از آن میزها یا گوشه ی دیوار جا بگیرد و پاره ای از آن خانه بشود. که بماند و بخشی از آن معبدی بشود که مهرو، در آن سالن کوچک، برای عشق و دوستی ساخته بود.

سیاوشان

امروز در دل ما سوگ سیاوش بر پاست. امروز ما الاهه ی زمین شدیم و سیاوشمان را کشتیم. سیاوش ما که ساده و مهربان و غمگین بود. سیاوش ما که فقط یک حنجره بود که بر سر چاهی نشسته بود و یک دم فریاد می کشید. سیاوش ما که غم عالم بر شانه هایش سنگینی می کرد، که مظلوم بود، که دوست داشت بی پروا باشد، که عاشق بود، که آنچه می دانست و دیده بود و کشیده بود آزارش می داد. سیاوش ما اشک و درد بود. سیاوش ما خسته بود، خسته تر از "تانتالوس". همان "تانتالوس" که زیر درخت میوه ای اسیر بود و هر وقت دست دراز می کرد تا میوه ای بچیند شاخه از او دور می شد. او که باید گرسنگی می کشید و میوه را می دید و نمی خواست. که می خواست و نمی توانست داشته باشد. ما سیاوشمان را همین پاییز زاییدیم و همین امروز سر بریدیم. ما همه ی تلخی هایمان را دادیم که که بر سر چاهش ببرد و در چاه بریزد. ما دوستش داشتیم. پاره ی جگرمان بود، اما قربانی اش کردیم تا "یک ماگنولیا چیده شود."۱ و حالا این کودک نازنین مان را در خاک تن مان دفن می کنیم تا دوباره بروید. تا از خاکش پر سیاوشان سبز شود. تا ما دوباره جوانه بزنیم و بهاری شویم. ما جگرگوشه مان را در تنمان دوباره خواهییم زایید، مثل الاهه ی زمین.  

----------------------------------------------------------------------------------

به یاد میزریموس و عمر کوتاهش

۱- اوریانا فالاچی در کتاب به کودکی که هرگز زاده نشد می گوید: "همیشه برای اینکه یک ماگنولیا چیده شود، یک زن باید بمیرد."

چه روزهای خوشی بودند.

Mary Hopkin

 این ترانه ی مری هاپکین در سال ۶۸ میلادی به مدت شش هفته در صدر جدول بهترین آهنگ ها بود و به مدت ۲۱ �فته در جدول باقی ماند. من دوستش دارم. نه فقط به خاطر موسیقی و صدای خواننده، بلکه به خاطر ماجرا که برام زندگی خودم رو تداعی می کنه. شاید زندگی خیلی از ما رو، چون به نظرم تم داستان یک حالت جهان شمول داره. شاید هم زن شمول!

متن ترانه و ترجمه در ادامه ی مطلب.

 

ادامه نوشته

اینجا به یک لشکر فیل نیاز داریم.

لحظه هایی هستند که دلت می خواد هیچوقت وجود نداشتند. آدم هایی هس�ند که دوست داری از رشته های مغزت خارج بشن مثل اینکه هیچوقت نبوده اند. روزهایی هستند که دلت می خواد از دفتر گذشته هات جداشون کنی، مچاله کنی و بندازی توی سطل زباله و از اول روی یک صفحه ی تمیز زیبا شروع کنی، برگردی سر همون دو راهی و این بار راه دوم رو انتخاب کنی. اشتباه هایی هستند که با معذرت خواهی جبران نمی شن. لکه هایی هستند که هیچوقت پاک نمی شن. خراش هایی هستند که همیشه روی قلبت می مونن. زخم هایی هستند که حتی بعد از خوب شدن باز گاهی چرک ازشون می زنه بیرون. روزهایی هستند که تو می شینی و صندوقچه ی تلخی ها رو باز می کنی و خیره می شی به این آدم ها، این اشتباه ها � این زخم ها. خیره می شی به تلخی هایی که هرکدوم تلخی های دیگه ای رو یادت میارن. کاش می شد این صندوقچه رو سوزوند. می شد زیر پای هزارتا فیل لهش کرد، می شد این لحظه ها رو از تاریخ دنیا پاک کرد. ای کاش... 

نحله

این متن خشن است و شاید برای روح های لطیف مناسب نباشد. اگر شک دارید نخوانید.

ادامه نوشته

زمان بر علیه من است

من تخم مرغ صبحانه ام را عسلی دوست دارم به روش خودم، طوری که سفیده کاملا بسته باشد و زرده حالت غلیظی مثل همان عسل داشته باشد. آزمایشات مکرر در آشپزخانه ثابت کرده که برای رسیدن به این حد مطلوب بین سه دقیقه و پانزده ثانیه تا سه دقیقه و نیم زمان برای جوشاندن تخم مرغ لازم است. با معیارهای قرن بیست و یکمی، قرنی که در آن صدم ثانیه ها مشخص می کنند که فرضا چه کسی برنده ی مسابقه ی جهانی شنا شده است، پانزده ثانیه ای که من برای رسیدن به نتیجه ی مطلوب در اختیار دارم بسیار زیاد است. با معیارهای قرن بیست و یکمی من باید قاعدتا بتوانم هر روز به نتیجه ی مورد نظر برسم. با این حال بیش از پنج ماه است که تمام تلاش های من نافرجام مانده است. همیشه یک اتفاق پیش بینی نشده این چند دقیقه را از من می دزدد. یک تماس تلفنی، یک پیام در واتس اپ، یک نفر که فریاد می کشد: "جوراب من کو؟" یا یک فکر که درست همان دقیقه ی سوم به ذهنم می آید و بیش از نیم دقیقه طول می کشد.

اما امروز من مصمم و مسلح به نبرد با زمان رفتم. من تکنولوژی را به عنوان حربه ای در برابر حیله ی زمان به کار بردم. چون سربازی سلحشور در کنار گاز ایستادم و خیره شدم به حرکت آب تا مطمئن شوم دقیقا چه زمانی به جوش می آید و بعد ساعت را تنظیم کردم برای سه دقیقه. با توجه به زمانی که برای تنظیم ساعت وقت لازم داشتم در جمع باید وقت مناسبی می بود. چهار چشمی به ساعت خیره شدم و حرکت ثانیه ها را دنبال کردم و درست با زنگ ساعت، آتش را خاموش کردم. امروز باید پیروزی  از آن من باشد. امروز من به یاری بهرام بر دیو خورنده ی زمان چیره شدم.

لیکن نبرد ما باز هم با پیروزی اهریمن به پایان رسید. ظاهرا اندازه ی تخم مرغ هم یک عامل تعیین کننده است که من بی توجه از آن گذشته بودم. در نبرد پایان ناپذیر تخم مرغ عسلی و زمان، این بار هم خدابانوی آشپزخانه مغلوب شد.

--------------------------------------------------------------

به احترام خانم پروین اعتصامی که ظاهرا از یکی از نوشته های پیشین من دلخور شده اند. خانم اعتصامی من به خدا قدر شما را می دانم.

برای تو عشق من

 

Jacques Prévert"ژک پرور"۱ را از کلاس فرانسه ی "موسیو خدا پرستی" شناختم و آن طور که استاد با عشق و احساس شعرهایش را می خواند امکان نداشت که علاقمند نشوم. مضمون اشعار "ژک پرور" بیشتر زندگی پس از جنگ در پاریس است. کلامش از نظر زبانی ساده و روان اما از نظر معنایی دارای یک جور پیچیدگی است که ذهن را درگیر می کند و من دوستش دارم.

شعری از "ژک پرور" به مناسبت سالروز تولدش: چهارم فوریه ۱۹۰۰:

 

برای تو عشق من

به بازار پرنده فروشان رفتم
و پرنده خریدم
برای تو
عشق من
به بازار گل فروشان رفتم
و گل خریدم
برای تو
عشق من
به بازار آهن فروشان رفتم
و زنجیر خریدم
زنجیری پر قدرت
برای تو
عشق من
و آنگاه
به بازار برده فروشان رفتم
و تو را جستجو کردم
اما تو را نیافتم
عشق من۲

متن فرانسه در ادامه مطلب، فایل صوتی متن فرانسه

به یاد استاد عزیزم "موسیو خداپرستی" و به پاس هرآنچه به من آموخت

------------------------------------------------------

۱- Jacques Prévert

۲- استاد می گفت که اشاره ی این شعر به این مطلب است که عشق نوعی بردگی است

ادامه نوشته

جعبه ی موسیقی

به خاطر "روبی" است که دیگر نمی توانم شادمانه بخوانم. نه اینکه فکر کنید خوب یا کوک می خوانم، نه. فقط از آن خواندن های در تنهایی. زیر دوش مثلا، شاید مثل خیلی های دیگر. توی ماشین و همراه با صدایی که از بلند گو ها پخش می شود، آن هم زیر نگاه های متمسخر یا حیران سرنشین های ماشین های مجاور، یا توی جمعی که همه می خوانند و بنابراین دیگر صدای من شنیده نمی شود. یک تک بیت سر کلاس گاهی، برای اینکه به بچه ها بگویم فرضا "کانتری میوزیک" یعنی چه. همین. برای دل خودم. با همین صدای ناساز. اما دیگر نمی توانم به شادی بخوانم و اگر یک وقت سر کار بی توجه در حال زمزمه باشم و ببینم که دارم در کمدم را باز می کنم، حس دبش محزونی می پیچد توی گلویم و راه زمزمه را می بندد.

سال های اول کارم بود. بیشتر وقت ها من نفر آخری بودم که وارد دفتر می شدم و معمولا هم داشتم شعری را زمزمه می کردم. کمدم درست کنار در ورودی بود و برای همین تا از در وارد می شدم فوری بازش می کردم و همین جور زمزمه کنان کتاب هایم را عوض می کردم. "روبی" هم عادتا روی یک صندلی همان نزدیکی می نشست و همیشه می خندید و می گفت: "در جعبه ی موسیقی دوباره باز شد." می گفت: "در کمدت رو که باز می کنی موزیک پخش می شه." و من هم برای شوخی درست وقتی که در را می بستم با صدای کلیک قفل، لبهایم را روی هم فشار می دادم و موزیک قطع می شد، و روبی باز هم می خندید. حالا که بعد از مدت ها باز هم سر همان کمد برگشته ام و کلاسم صبح هاست و توی دفتر تنها هستم و پنهانی موزیکی از موبایل پخش می کنم، باز هم وقتی در کمدم را باز می کنم، همان حس توی گلویم می پیچد و مرا به یاد آن روزها می اندازد. به یاد "روبی" که خوب و مهربان بود. روبی که مرتب از من می پرسید: "پس تو کی به ما فارسی یاد می دی؟" روبی که خیلی مظلومانه رفت و بعد از او، جعبه ی موسیقی من برای همیشه ساکت شد.

برای "روبی ارشدی" که طعم زمستان را خیلی زود چشید.

سفر خروج

St Stephen's Cathedral

گردش های روزانه ی من در شهر با دیدار از کلیسای "اشتفان" شروع می شد. این کلیسای جامع با معماری گوتیک فوق العاده اش جای خاصی در قلب من دارد. آرامش بی همتای فضای داخلی اش را تعداد بی شمار نیایشگران بر هم نمی زند و نور شمع ها یک حالت معنوی بی نظیری به فضا می دهد. گاه شمعی روشن می کردم و در بین نیازمندان زانو می زدم و گاه فقط روی یکی از نیمکت ها می نشستم و از زیبایی معماری لذت می بردم. یکی از همان روزها بود که "کارن زامانیان"۱ آمد و کنارم نشست. فهمیده بود که ایرانی هستم و فکر می کرد مسیحی هستم و می خواست مرا با جامعه ی مسیحیان مقیم شهر آشنا کند. وقتی که نوع و چگونگی اعتقادم را برایش تشریح کردم شگفت زده شد. گفت مرا دیده که چطور خالصانه دربرابر مریم مقدس زانو زده بودم و نیایش می کردم و شکی نداشته که یک مسیحی معتقدم. گفتم که مریم مادر را دوست دارم و علاوه بر آن به اصالت دعا باور دارم و در هر عبادتگاهی که راهم بدهند نیایش می کنم. هنوز قانع نشده بود و حالا که می دید مسیحی نیستم و ظاهرا خودش هم مقام "چوپانی" داشت و من را به درست یک "بره ی گم شده" تشخیص داده بود پیشنهاد کرد که کمکم کند و به راه "راستین" هدایتم کند. گفت که به دفتر انجمن بروم و کتاب بگیرم و تعجبش بیشتر شد وقتی که شنید کتاب مقدس را خوانده ام، آن هم در سن ده سالگی. نه همه ی کتاب را البته، "سفر پیدایش" و سفر خروج" از عهد عتیق و هر چهار کتاب عهد جدید را. سال های آخر دبستان بود که تحت تاثیر جاذبه های مسیحیت به پدرم گفته بودم که می خواهم مسیحی شوم و او گفته بود که باید دین جدید را خوب بشناسم و بعد انتخاب کنم. پدرم بود که از دوستی یک جلد کتاب مقدس گرفت و به دستم داد که بخوانم. با خنده به "کارن زامانیان" گفتم که پدر بیچاره ام نمی دانست چه چیزهایی در این کتاب نوشته شده وگرنه هرگز چنین کاری نمی کرد. گفتم با خواندن این کتاب خیلی چیزها یاد گرفتم. از دروغ و ریاکاری و برادر کشی تا نزدیکی با محارم و هم جنس گرایی، همه را از عهد عتیق آموخته بودم. انتظار داشتم که برافروخته شود و در حالت تدافعی قرار بگیرد. بیشتر از حدی که شایسته ی یک خانم محترم باشد تند رفته بودم. نه به عمد البته. این یکی از بد بختی های من است که زبانم خیلی سریع تر از عقلم حرکت می کند و زیاد پیش می آید که حرف هایی بزنم که نباید یا طوری بگویم که نشاید. او اما چوپان کار آزموده ای بود. همچنان آرام و لبخند زنان به حرف هایم گوش داد و بعد چیزی گفت که به دلم نشست. گفت که مسیحیان برخلاف مسلمانان به معصومیت پیامبران معتقد نیستند. گفت پیامبران هم انسانند و مانند همه ی انسان ها جایز الخطا. از آنجا که از "یعقوب" تورات و حیله گری هایش زیاد گفته بودم او هم از یعقوب مثال زد و گفت که دوری از یوسف رنجی بوده که او به خاطر تمامی خطاهایش تحمل کرده، اما خداوند هرگز او را تنها نگذاشته. گفت که حتی یک انسان خطا کار هم می تواند پیام آور حق باشد. کافی است که راه درست را بداند و مسیر نیکی را انتخاب کرده باشد. دیگر با او بحث نکردم که به نظر می آید "یهوه"، خدای تورات، از این کج روی ها حمایت می کند. اهمیتی نداشت. یاد استادی افتاده بودم که به نظر من شخص ضعیف النفس و کم لیاقتی بود و هم او درس ارزشمندی از زندگی به من داده بود. آدرس انجمن را برایم روی کاغذی نوشت و کارت خودش را هم به من داد و گفت که باور دارد من مسیحی خوبی می شوم! و بعد بدرود گفت و رفت. وقت خروج از کلیسا، کارت و آدرس را همان جا روی نیمکت گذاشتم، اما گفته هایش را به یادگار با خود بردم. از آن پس این حرف چوپان آویزه ی گوشم است که: "هر انسانی، هر قدر خطا کار، می تواند پیام آور رحمتی برای ما باشد، اگر ما به اندازه ی کافی بینا و شنوا باشیم."

-------------------------------------------------------------------------------

۱- این نام ساختگی است. من با حافظه ی طلایی ام نام چوپان را همان روز فراموش کردم. تنها مطمئنم که از ارامنه نبود، آن طور که شاید از اسم به نظر برسد.

پسر کویر

روی خاک خشک نشسته بود و مجله ی خارجی رو توی دستهاش گرفته بود. چشم هاش خیره بود به تصویر یک ردیف شتر در صحرای آفریقا. چقدر قشنگ بودند با اون پاهای بلند و پشم های قهوه ای تیره، پشت به غروب. با دست های خاک آلود کوچکش عکس شترها رو یکی یکی کند و ردیف چید جلوی خودش. حالا شتر ها روی خاک "هوازه" قطار شده بودند و می شد صدای تیز زنگوله هاشون رو شنید. صفحه های بعدی رو تند تند ورق زد. عکسهایی بود از جاهایی خیلی سبز یا خیلی آبی که چشمهاش رو می زد. پشت جلد عکس یک زن بود. با لباسی که اصلا لباس نبود و موهای بلند طلایی و چشم های آبی آبی. چقدر عجیب و مسخره بود با اون لبخند مصنوعی روی لب هاش. شبیه هیچ زنی نبود. شبیه هیچ کس نبود. از نگاه خیره ی زن خوشش نمی اومد. از برهنگی تنش بیزار بود. تصویر اقیانوس پشت سرش بی معنی و بی مفهوم بود. کبریتی آتش زد و مجله رو سوزاند. صفحه های مجله یکی یکی تا خوردند و توی گرمای آتش مچاله شدند. کاغذ پشت جلد سیاه شد و لبخند بی هویت در سیاهی کاغذ گم شد. پسرک برگشت و به ردیف شترها نگاه کرد که حالا روی خشکی ترک خورده ی زمین به راه افتاده بودند و دور می شدند. می رفتند شاید، در جستجوی یک واحه.

نوشته ی: فاطمه کمپانی. دی ماه ۱۳۹۲. برای "محمد حسنی" که توی رگ هاش خون کویری جاریه.

بی هیچ پشیمانی، بی هیچ افسوسی

اديت پيافادیت پیاف "Edith Piaf" یکی از مشهور ترین خوانندگان فرانسوی قرن بیستم، به الاهه ی آواز فرانسه مشهور است. زندگی پر از رنج و عشق او در فیلم La Vie en Rose - نام یکی از ترانه هایش - به تصویر کشیده شده است.  ترانه ی زیر یکی از شناخته شده ترین ترانه های پیاف است که او خود آن را داستان زندگی اش می نامید:

بی هیچ پشیمانی، بی هیچ افسوسی

 نه، هیچ چیز اهمیتی ندارد،

نه، برای هیچ چیزی افسوس نمی خورم.

نه خوبی هایی که در حقم شده،

نه بدی ها. همه برایم یکسانند.

 نه، هیچ چیز اهمیتی ندارد،

نه، برای هیچ چیزی افسوس نمی خورم.

بهای همه را پرداخته ام، کنارشان گذاشته ام، و فراموش کرده ام،

و دیگر افسوس آنچه را که گذشته نمی خورم.

با خاطراتم آتش را افروخته ام.

اندوه هایم، شادی هایم، به هیچکدام دیگر نیازی ندارم.

عشقها را کنار گذاشته ام، با همه ی آشفتگی هایشان،

برای همیشه کنارشان گذاشته ام. دوباره از نو آغاز می کنم.

 نه، هیچ چیز اهمیتی ندارد،

نه، برای هیچ چیزی افسوس نمی خورم.

نه خوبی هایی که در حقم شده،

نه بدی ها. همه برایم یکسانند.

 نه، هیچ چیز اهمیتی ندارد،

نه، برای هیچ چیزی افسوس نمی خورم.

چرا که زندگی من، چرا که شادمانی من،

امروز

 با تو آغاز می شود.

 ترجمه: فاطمه کمپانی. متن فرانسه در ادامه ی مطلب

ادامه نوشته

عشق

زن خانه را مرتب کرد. زن خانه را تمیز کرد. زن یک شام عالی پخت و میز شام را چید. زن توی گلدان ها گل گذاشت و روی میز ها شمع. زن دوش گرفت و بعد زیباترین پیراهنش را پوشید. زن آرایش کرد، موهایش را حلقه کرد و روی شانه هایش ریخت و عطر زد. زن یک موسیقی ملایم گذاشت، شمع ها را روشن کرد و چراغ ها را خاموش.

مرد از راه رسید و در را باز کرد. مرد گفت: "سلام عزیزم. چرا توی تاریکی نشسته ای؟" و چراغ ها را روشن کرد.

زن گفت: "بذار خاموش باشه. شمع روشن کرده ام."

مرد گفت: "نه بابا. چیه تاریکی. دل آدم می گیره."

زن لبخند زد.

مرد کیفش را دم در گذاشت و پالتویش را آویزان کرد. به ساعت دیواری نگاهی انداخت و گفت: "آخ آخ. الان فوتبال شروع می شه. کو این کنترل؟"  مرد موسیقی را خاموش کرد و تلوزیون را روشن کرد. صدای همهمه ی تماشاگران فوتبال در خانه پیچید. مرد گفت: "از اون بازیاس امروز". مرد به اتاق رفت. کت و شلوارش را در آورد و لباس راحتی پوشید. مرد سر میز رفت. گفت: "به به، دستت درد نکنه. چه کار خوبی کردی. چقدر وقت بود از این غذا نخورده بودیم." مرد مکثی کرد و دوباره گفت: "بیا بریم تو سالن بخوریم. حال می ده جلوی تلویزیون."

زن لبخند زد.

مرد گفت: "اشکالی نداره من برم؟" مرد برای خودش غذا کشید. لیوانش را پر کرد و رفت پشت سر زن، روبروی تلویزیون نشست. مرد گفت: "آها. شروع شد!"

 زن شمع ها را خاموش کرد و موهایش را بست.

مرد هیجان زده فریاد زد: "برو، برو، برو ... . آه، نه، نه، نه!" 

زن به مرد نگاه کرد و مهربانانه خندید. زن شامش را خورد و میز را جمع کرد. زن به اتاق رفت. لباس خواب پوشید و آرایشش را پاک کرد. زن مسواک زد و صورتش را شست در حالی که مرد همچنان فریاد می زد:  "برو، برو، برو ." زن به مرد نزدیک شد. پیشانی مرد را بوسید و گفت: "شب به خیر."

مرد در حالی که به تلویزیون چشم دوخته بود دست زن را گرفت و با مهربانی گفت: "شبت به خیر عزیزم. خسته نباشی."

زن به بستر رفت و دراز کشید. چراغ را خاموش کرد و به تاریکی فضا خیره شد.

                              ----------------------------------------------------------------

بین دو نیمه مرد بلند شد و آرام به درون اتاق نگاهی انداخت.

زن خودش را به خواب زد.

مرد آرام در را بست و صدای تلویزیون را کم کرد. مرد دیگر فریاد نکشید.

چطور باید مرد؟

ایو مونتاناز قول فروغ شنیده ام که، ظاهرا بعد از دیدن تصویری از قمرالملوک وزیری، گفته بوده که دوست داشته جوان بمیره نه وقتی که پیر و چروکیده شده. که دوست داشته مردم همیشه جوان به یاد بیاورندش. از این نظرش بدم نمی یاد گرچه برای کسی مثل من که شهرتی نداره زیاد هم اهمیتی نداره، چون اصلا کسی نخواهد بود که بخواد جوری به یادش بیاره. با این حال من هم نظر خاص خودم رو در مورد مرگ خوب دارم: دوست دارم که مرگ یک جورایی معنی دار و سمبلیک باشه. منظورم مرگ قهرمانانه نیست. فقط اینکه دلم می خواد اون دم آخر، قبل از اینکه از دروازه ی مرگ رد بشم، وقتی بر می گردم و به زندگیم یک نگاهی می اندازم به خودم بگم: "زندگی خوبی داشتم، از لحظه هام لذت بردم و هیچ کار نا تمومی برام نمونده." و بعد با آرامش برم اونور خط. یک جورایی مثل "ایو مونتان"۱ ،خواننده و هنر پیشه ی فرانسوی که شاید فیلم های "ترور" یا "زی" رو ازش دیده باشید. ایو مونتان وقتی می میره که سر صحنه ی ضبط آخرین فیلمشه. بعد از اینکه در آخرین روز کاریش، سر آخرین صحنه، آخرین نقشش رو برای آخرین برداشت اجرا می کنه، همونجا سکته می کنه و می میره. (نقشی که بازی می کرده هم اتفاقا نقش مرد پیری بوده که با سکته ی قلبی می میره!۲) این جور مردن به نظرم خیلی خوبه. زود و سریع و بی درد، درست بعد از اینکه آخرین کارت رو توی این دنیا به بهترین نحو انجام داده ای. دلم می خواد این طور بمیرم.  

 

------------------------------------------------------------------------------

۱- Yves Montand

۲- آخرین فیلم مونتان "IP5: L'Île aux Pachydermes" به کارگردانی Jean-Jacques Beineix. مونتان در این فیلم نقش پیرمردی به نام لئون مارسل (Léon Marcel) را بازی می کند. من این فیلم رو ندیدم ولی نقدها در کل زیاد مثبت نیست. یک جا نوشته بود که تنها نکته ی جالب در مورد فیلم مناظر طبیعی نمایش داده شده در اونه!

فوتبال

صبح زود بود و پسرم داشت برای رفتن به مدرسه آماده می شد. همسرم نگاهی به پسر انداخت و گفت: "بابا جون، چرا یونیفرم نپوشیدی؟" پسرم جواب داد: "امروز ورزش داریم. باید با گرمکن برم." همسر گفت: "آفرین پسرم. حسابی گل بزن." پسرم که داشت کفش هایش را می پوشید ناگهان متوقف شد از گوشه ی چشم نگاه گیجی به پدرش انداخت و گفت: "آخه بابا جون عزیزم، من چطور حسابی گل بزنم وقتی خودم دروازه بانم؟!!"