توبه
"وای دخترک! چیکار کردی! چیکار کردی!"
با ترس و وحشت بهش خیره می شم. به دخترک که این جور سست و بی خیال روی لبه پشت بوم نشسته و پاهاش رو تکون می ده و لبخند می زنه. چطور می تونه اینجور بی خیال باشه؟ چرا هیچ احساس مسئولیتی نداره این بچه؟ چرا با من این کارا رو می کنه؟ چرا آخه؟ چرا؟
خسته و داغون میشینم روی زمین و اشکام سرازیر می شن. دخترک می چرخه. پاهاش رو به سمت خیابون آویزون می کنه و خودش رو تا لبه جلو می کشه. می خواد بپره. می دونم. مثل دوازده سال پیش. بالای اون برج. همون موقع هم می خواست بپره. منم گفته بودم: "چرا که نه؟" ولی بعد با خودم فکر کرده بودم حیفه به این زودی. دلم می خواست عاشق بشم. دلم می خواست بچه دار بشم. و حالا درست بعد از دوازده سال سر همون پله ی اولیم و یکی توی دلم می گه: "چرا که نه؟"
بلند می شم و می رم به سمتش. خودم رو بالا می کشم و کنارش روی لبه می شینم. دیگه شجاعت قبل رو ندارم. می ترسم. دلم می ریزه. دستام رو پشت سرم به لبه سنگ می گیرم . تکیه گاه چندان محکمی نیست. حتی اگر خودم هم نخوام ممکنه بیفتم. چشمای دخترک برق می زنه. می خواد منو هل بده پایین. اینو توی چشماش می بینم. با بدجنسی لبخند می زنه و به من خیره می شه. نگاهش یادم میاره که همون روز چه قولی بهش دادم. همون روز که بغلش کردم و تا پایین برج رفتیم. حالا می گه باید به قولم عمل کنم. باید؟ چرا که نه؟
من برای دخترک خوب نبودم. توی این سال ها همش توی سرش زدم. مثل غریبه ها. مثل همون آدم هایی که قانون های ظالمانه وضع می کنند و به حکم چماق قانون هاشون رو به کرسی می نشونن. بهش توجه نکردم. نوازشش نکردم. می دونستم که غمگینه. می دونستم که بیمار شده. اما نمی دونستم چقدر. نمی دونستم اینقدر که همچین کار وحشتناکی انجام بده و بعد اینجور شونه هاش رو بالا بندازه و روی لبه ی پشت بوم بشینه که یعنی: "که چی؟ نهایتش می پرم. چی می شه مگه؟" بهش نگاه می کنم و می گم: "هنوز نمی شه دختر جون. هنوز نمی شه. بچمون هنوز خیلی کوچیکه. نمی تونم این کارو باهاش بکنم." با دلخوری نگاه مایوسانه ای به من می اندازه و اشک توی چشماش جمع می شه. نگاهش رو از صورت من بر می داره و به سیاهی شب خیره می شه. آروم دستم رو دور شونه اش می اندازم و به سمت خودم می کشمش. بهش می گم: "می دونم که خیلی ناراحتی. می دونم. اما کاری که کردی خیلی بد بود. خیلی خیلی بد بود. حق نداری چون خودت ناراحتی بقیه رو اذیت کنی. حق نداری. می فهمی؟" نمی دونم جقدر می فهمه. نمی دونم اصلا متوجه می شه بهش چی می گم یا نه. سرش رو به سمت خودم می کشم و توی آغوشم می گیرمش: "منو ببخش دخترکم. من خوب ازت مواظبت نکردم. از خودم هم. اولویت هام یادم رفت. گنگ و کور نشستم و گذاشتم زمان از کنارمون بگذره. نشستم و نگاه کردم. بی تفاوت. مثل تو. دیگه بسه. نشستن و زنجموره زدن و به حال خود غصه خوردن دیگه بسه. دیگه تنهات نمی ذارم. انقدر بغلت می کنم تا غصه هات یادت برن. تا گرم شی. تا دوباره شاد بشی. خودم مواظبت می شم. دوستت می دارم. هر روز. همیشه. دیگه اینجوری نمی شینیم و صبر نمی کنیم تا روز پریدن برسه. زندگیمون رو تو دستمون می گیریم بچه جون. من و تو. من و تو."
آروم خودم رو عقب می کشم و از لبه ی سنگی پایین میام. دستامو دراز می کنم و دخترک رو بلند می کنم و توی آغوشم می کشم. چقدر کوچیکه. چقدر ضعیفه. سرش رو روی شونه ام می ذاره و خیسی اشک هاش روی گردنم جاری می شه. "این دفعه سر قولم می مونم عزیزم. می مونم."