چهل سالگی
بنوشمش
چون جامی از زهر
و یا در آغوشش بگیرم
تنگ و گرم
مثل نخستین عشق
سنگی بر گوری
باید گذشته ها را در گوری مدفون کرد و با سنگی پوشاند. یا به روش هندوان سوزاند و در گنگ رها کرد. کاش من هم می توانستم. همیشه حوالی اسفند ماه که می شود فکر می کنم که پیروز شده ام. که گذشته را در گور ابدی اش خوابانده ام و با سنگی مهرش کرده ام تا ابد. اما این زمان ناسازگار دوباره می چرخد و باز زمستان سرد و خشک و بی بارانی را بر سرم خراب می کند تا باز جنازه ملعون این کفتار از بند خاک خاکستری مرگ بیرون بجهد و زوزه بکشد و زوزه بکشد و امانم را ببرد. و من حالا بجای هفته ای یک بار هر روز به گورستان می روم و روی قبر لعیا گلایل سفید می چینم و به خودم نهیب می زنم که آرام باش و صبور باش، که این زمستان هم می گذرد. اما این صدای زوزه ی لعنتی هیچوقت عادی نمی شود. عادی نمی شود. و باران نمی بارد و نمی بارد. و من به سبک احمقانه ی همه انسان های مفلوکی که می شناسم همچنان در میان صدای زوزه ی کفتار زمان ظرف می شویم و غذا می پزم و لبخند می زنم و از خودم می پرسم چند تا از این آدم های خندان دور و برم روزهایشان را روی جنازه ی کفتار های خاکستری زوزه کش شب می کنند؟ چند تا؟؟