آنقدر شجاع هستم آیا که پیله را بشکنم؟

در تار و پود یک گل

با آذر رفته بودیم کاشان که هم کاشان را ببینیم و هم برویم قمصر و نیاسر برای گلاب گیران. در برنامه مان یک بعدازظهر هم دیدار از « آران » و منزل یکی از دوستان بود. خانه ساده و تمیز و آرام بود. خواهرش به ما خوش آمد گفت و نشستیم دور یک قالی زیبای کاشی. از آن قالی های قرمز لاکی همیشگی نبود. زمینه ی پوست پیازی داشت با گلهای آبی و کمی صورتی چرک و فیروزه ای. به طرز عجیبی چشم هایم را به خودش می کشید و لمس دست هایم را طلب می کرد. در کنار من رشته های بازیگوش شاخه گلی درنزدیکی حاشیه ی قالی پیچیده بود و سرش را به پنجه های پایم می کشید. به سختی می توانستم از این طرح چشم بردارم اما می دانستم که شرط  ادب اینست که به میزبان نگاه کنم و نه به فرش پس سرم را بالا آوردم و ناخودآگاه پرسیدم : «قالی را خودتانبافته اید؟». لبخند زد و گفت: «نه من معلمم. قالی نمی بافم.». فکر کردم شاید حرف بدی زده باشم که ناراحت شده باشد و گفتم که به نظرم قالی خیلی زیباییست. گفت: «اینجا قالی بافی سرگرمی زنان خانه دار است. هرکدام یک دار در خانه دارند و همین که وقت آزاد پیدا کنند می نشینند به بافتن. هم سرگرم می شوند و هم پولی به دست می آورند. یک زن آرانی یک قالی دوازده متری را تقریبا شش ماهه تمام می کند. هر قالی را دویست دویست و پنجاه هزار تومان می خرند*. درآمدش فقط اندازه ی پول توجیبی است اما به هر حال درآمد است». بی  اختیار دست بردم و طرح گل کوچک را نوازش کردم. زیر انگشتانم لحظه های فراغت زنی در تار و پود گلبرگی تنیده شده بود. می توانستم زن جوان را ببینم که چادر نمازی به کمر بسته و نوزادش را روی پاهایش خوابانیده و همچنان که برای کودک لالایی می خواند زیر نور لامپی که با یک رشته سیم از سقف آویزان شده کنار دار به جلو و عقب تاب می خورد و گره روی گره می زند. می دیدم که زمان چطور از لابلای پنجه هایش روی تارهای قالی می خزد و حجم پیدا می کند و جان می گیرد. جان می گیرد و در هیئت گلهایی آبی و صورتی و فیروزه ای که به دور هم تاب می خورند بر زمینه ی قالی حک می شود، که جسم می شود و به دور انگشتان زن می پیچد، زنی که پس از یک روز طولانی کنار دار قالی نشسته است و لالایی می خواند و گره روی گره می زند.

--------------------------------------------------------------------

* این ماجرا مربوط به حدودا دوازده سال پیش است

گره خورد به: زن, نگاه, بهار

 نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 ساعت 8:45 قبل از ظهر توسط فاطمه کمپانی

از کنعان تا سویدا

راهی بس طولانی و دشوار بود،

از کنعان تا سویدا،

که پا برهنه و پیاده پیمودم،

تنها به امید عشق تو.

افسوس که نمی دانستم،

چقدر عاشق تر از من بود،

امیر زاده ی سیاهپوش مرگ ... .

 

■ نوشته ی فاطمه کمپانی اسفند ماه 94

به یاد داستانی قدیمی از نوشته های فاتیکا.