شب

در کوله بار من اندوهی است به وسعت دریاها. از کوله بار من جسد گنجشکی تنها و خون آلود بر قدم هایم سرب می پاشد

و شبی بی نهایت، نفس های سنگین و دود آلودش را به سویم روانه می کند. کاش پیش از رفتنش به من آموخته بود که چطور

بارها را زمین بگذارم و سبکبار سفر کنم. 

مثل او که رفت ...

بدون خاطره ای

بدون اندوهی. 

 

نوشته فاطمه کمپانی برای او که سالهاست که نیست ...

 

مرثیه ای برای خودم

همان اتاق قدیمی،

همان پنجره رو به باغ،

همان درخت توت کهنسال،

همان بوته های رز،

همان صندلی،

همان میز،

همان فنجان چای

اما،

بدون من!

بدون من که بنشینم،

که بنگرم،

که ببویم،

که جرعه جرعه بنوشم،

و بنویسم: 

از تنهایی ...

 

نوشته فاطمه کمپانی. دهم ژانویه ۲۰۱۷

هجرت

از مرز خاطرات خودم گذشته ام و به دنیای داستان های دیگران پا گذاشته ام. اینجا هر انسانی افسانه ای دارد. کافی است سوالی بپرسی تا کتاب داستان هایشان را روبرویت بگذارند و برگ برگش را با تو شریک شوند. اینجا آدم ها از خودشان و حرفه شان و اشتباه هایشان، از گذشته شان شرمسار نیستند. خطاهاشان را با همان صداقتی مطرح می کنند که افتخاراتشان را. اینجا آدم ها واقعی تر اند. حیله ها کم تر است. صورتک ها نازک تر. اینجا سرزمین مردمی است که دردهایشان را با شجاعت و بی آه و ناله می پذیرند،برای مشکلات چاره جویی می کنند و تقدیر را بهانه ضعف هایشان نمی کنند. اینجا سرزمین داستان های شگفت است. 

زیر سم اسب زمان

رفته بودم تا ببینمش و بگویم. بگویم که می روم، که از همه چیز گذشتم، که ساعت شنی شکسته است و شن ها را باد دوباره به سمت کویر می کوچاند. سر میز همیشگی نشستم و نوشیدنی همیشگی را سفارش دادم. می دانستم که می آید. به عادت همه ی سه شنبه ها که می آمد و چای عصرانه اش را با همان کیک یزدی های خیلی شیرین می خورد، روزنامه اش را می خواند، و می رفت دوباره سر شیفت. می دانستم که اگر بیاید مرا می بیند و سلامی و بعد می توانم بگویم. بگویم که چهارده سال است که این راز لعنتی راه گویم را بسته و دارد خفه ام می کند. حالا که مریم برای همیشه رفته، حالا که نگار و امیر و حمید را طوفان زمان با خودش برده، حالا که من هم دارم می روم، یکی باید بداند که در آن روز لعنتی، در آن محله ی کثیف لعنتی چه اتفاقی افتاد. یکی باید بداند که چرا امیر خان این طور ناگهانی ناپدید شد. یکی باید بداند که چرا حمید این طور ناجوانمردانه خاموش شد. که من چرا چهارده سال است که نمی توانم درست نفس بکشم و یک جفت چشم کوچک سیاه نیمه باز از میان صورت کودکانه کبود سردی، هر شب هنگام خواب به من خیره می شوند و صدای زجه های زنی در گوشم می پیچد که "مگر ستاره را به شما نسپرده بودم. مگر به من قول ندادید؟" و خاک سرد گورستان و زنی دستبند به دست که زانو زده و می نالد و موهایش را می کند و صورتش را با ناخن می خراشد. یکی باید بداند. یکی باید جمعه ها سر خاک لعیا برود. نشسته بودم و خیره بودم به در. می آمد. حتما می آمد. سولماز جان با همان حرکات کند همیشگی اش که یاد آور یک خرس پاندای خسته بود آرام آرام به میز من نزدیک شد. با کندی ظرف دستمال و فنجان قهوه را روی میز گذاشت. حتی لبخندش هم طول می کشید تا از گوشه ی چشم هایش شروع شود و بعد آرام آرام به لبانش بخزد و بعد در پهنه ی صورتش گسترده شود. نگاهش را به من دوخته بود و ایستاده بود. گفتم: "ممنون". کند و خسته گفت: "رفته است. الان دو سه ماهی می شود. خیلی وقت هست به ما سر نزده ای." صندلی سمت چپ را با دقت عقب کشید و دستهایش را به میز تکیه داد و با سختی نشست. انگار که خطایی کرده باشم گفتم: "مادر بیماره". گفت: "منتقل شد زاهدان." بعد مدتی جیب پیشبندش را گشت و یک تکه کاغذ بیرون آورد و روی میز گذاشت دوباره جستجویی و این بار یک کلید زرد رنگ صندوق امانات. گیج بودم. نگاهش کردم. گفت: "پیام داد که محضر دار آشناست. یک امضا کافی است. گفت خودت می دانی چکار کنی." کاغذ را باز کردم. فقط آدرس. گفتم:" من دارم می روم." گفت:" همیشه برای نفر آخر سخت تر است. می دانی. نفر آخر که باشی دلت می خواهد بروی ولی فکر اینکه کسی نیست گلدان ها را آب بدهد بیچاره ات می کند. من هم نفر آخر بودم و یکی باید گلدان ها را آب می داد. ماندم و حالا وزن خودم را نمی توانم بکشم. کلافه ام. رفته بودم هم فرقی نمی کرد. باید وزن وجدانم را می کشیدم. کم نیست. کم نبود." پنجه هایش را روی میز گذاشت و با سنگینی بلند شد. دستم را گرفت و گفت: "برای من از زندگی فقط یک تن وزن مانده. وزن خاطره ها!" و آرام دور شد. کلید و کاغذ را روی میز گذاشتم و فنجان را بر داشتم. برداشتم. خیره شدم و گذاشتمش روی میز. نمی توانستم چیزی بخورم  راه گلویم برای همیشه بسته شده بود. امانتی ها را برداشتم و راه افتادم. یکی باید میز ها را تمیز می کرد و کتاب ها را و قاب ها را. یکی باید جمعه ها .... میانه راه پله ها ایستادم تا نفسی تازه کنم. مچ پاهایم درد گرفته بود. دستم را به میله ها گرفتم و آرام آرام خودم را پایین کشیدم. چقدر سنگین بودم. به پاگرد که رسیدم دوباره مکثی کردم. باید می نشستم. پله سنگی سرد و سفت بود. سرم را به نرده ها تکیه دادم و چشم هایم را بستم. از بیرون صدای ترانه ای مرا با خود به گذشته برد. دور تر از چهارده سال پیش. دشتی و جشنی. لباسهایی رنگارنگ زنان و صدای خنده ی بچه ها که دنبال هم در شیب تپه می دویدند. سوار کارانی که در دوردست دشت می تاختند و صدای آواز مرد که می خواند:

ساچین اوجون هؤرمزلر؛

گولو سولو درمزلر

ساری گلین

بوسئودا نه سئودادیر ؟

سنی منه وئرمزلر

نئیلیم آمان، آمان

ساری گلین

سردی خشک پله ها را کم کم فراموش کردم و گرفتگی گلویم را. نور خورشید به گرمی بر پهنه ی دشت می تابید و دامنی زرد رنگ در زیر نور خورشید می چرخید و تاب می خورد. دیگر مهم نبود که در گذشته چه اتفاقی افتاده بود. مهم نبود. گلدان ها را می شد برد و در خاک کاشت. دیگر لازم نبود زنی قربانی شود. زنی بسته به زنجیر که گلدان ها را آب بدهد... .

نوشته ی فاطمه کمپانی، در سوگ یک دشت و به یاد جنگلبانی که دیروز کشته شد. 

سنجار

کاخی کشیده بر دل شنزار

از جامه ی سیاه درختان

بر باره ی بلند کبودش

نقشی ز هفت پیکر بی جان

 

در زیر نور ماه فسرده 

یک سایه ی پلید شبه گون

حک می کند  بروی شن سرد

با داس نقش هیئت شیطان

 

کابوس سرد گردن و زنجیر

خاموشی زبان عدالت

فریاد خفته در دل هر مرگ 

آرامش خیالی طوفان 

 

 حبس است آرزوی رهایی

مرده است رقص و شادی و امید

ضحاک فتح کرده جهان را 

خشم است و نفرت و غم و هرمان

 

 بدرود ای شقایق خونین

بدرود نخل های سبکبار

بدرود کودکان طبیعت

بدرود عشق و دانش و ایمان.

 

دیگر زمان سلطه ی پوچی است

آغاز داستان تباهی

ردی نمانده از گل لبخند

فریاد، مرگ، هجرت، پایان.

 

 نوشته فاطمه کمپانی برای لیلی سیدو و آوارگان موصل و سنجار 

رام بهادور بومجان

ماه هاست که در سکوتی به سنگینی ابدیت

رام بهادور بومجان 

در حفره ی درخت کهنسال

رویای بودا را در دل می رویاند. 

نمی خورد.

نمی آشامد.

نمی جنبد.

با این حال نیروانا را از او می دزدند

زائرانی که تشنه ی قطره ای نور اند.

 

نوشته ی فاطمه کمپانی. یازدهم اردیبهشت 95. برای پسر پانزده ساله ای که شاید بودا باشد.

نقطه. پایان.

دیر می رسد. خیلی دیر. تقریبا کتاب را تمام کرده ام و هوای ایستگاه حالا خیلی گرم شده. سلام و احوال پرسی مان مثل آدم های دیگری نیست که سیزده سال یکدیگر را ندیده اند. مثلا من بلند شوم و جیغی بکشم، یکدیگر را بغل کنیم و بالا پایین بپریم و بوس بوس. آن وقت ها هم اینجوری نبودیم. حالا هم. بی صدا می آید و کنارم می نشیند. سر می گردانم و به نیمرخ زیبا و جدی اش خیره می شوم. موها را رنگ نزده و تارهای سفید، تک و توک بین سیاهی مواج گیسوانش دویده اند. بهتر. من هم نباید رنگ می زدم. اما موهای من بیشتر سفید شده. یک دسته به ازای هر کودک رفته. چیزی نمی گویم. هر دو به درخت چنار آن طرف خیابان خیره می شویم. می پرسد: "چایی، قهوه ای چیزی این طرفها گیر میاد؟" می آید. دو تا قهوه فوری می گیرم. هرچند که در هوای گرم اردیبهشت شاید طراوت شربتی بیشتر می چسبد. هوای ایستگاه خفه است. لیوان کاغذی را که به دستش می دهم به من نگاه می کند و می گوید: "ممنون." می دانم که منظورش قهوه نیست. می داند که می دانم. می نشینم و در سکوت گذشته ها را نظاره می کنم که از جلوی چشمان خاطره ام رژه می روند. سفر اصفهان. مهمانی های ریز و درشت امیر خان با آن هنرمندان عجیب و غریب. مولوی خوانی. جسد چشم باز حمید. خنده های نگار. شب های طولانی رصد. زخم های ستاره. زندان پیر بنو. چهارشنبه سوری. صدای فوق العاده ی مادر امیر خان و آن تکه که می خواند: "تو را می خواهم و دانم که هرگز، به کام دل در آغوشت نگیرم" و این جمله ی امیر که گفت: "هر وقت گذشته ها برات پر رنگ شد و آینده محو، بدون که مرده ای". مثل امروز من و شاید مریم. 

تکانی به خودش می دهد و لیوان را در دستش می چرخاند. می گوید: "دیگر سه تار نمی زنم. ولی پیانو می زنم." لبخندش تلخ است. به انگشت های کشیده و زیبایش نگاه می کنم و فکر می کنم بهتر. کاش هیچوقت سه تار نمی زد. ادامه می دهد. "خانه را فروختم. وسایل بابا را. عتیقه ها را. بقیه را هم بخشیدم و دور ریختم. همه چیز را رد کردم. ارگ و ویولون سل.  و آن نامه ها، حتی نوشته ی محمد نوری. همه ی رشته ها را بریدم." بر می گردد و به من نگاه می کند. احتمالا به دنبال تایید یا مخالفتی در نگاهم چشم هایم را رصد می کند. لبخند می زنم و نوک انگشت هایش را می گیرم. می گوید: "فردا که بروم دیگر بر نمی گردم. هیچوقت". گنجشک کوچکی کنار پای ما تکه های شاخ و برگ را زیر و رو می کند و ریز ریز به چپ و راست می جهد. گرمی لیوان قهوه در دستم آزار دهنده است. می گذارمش روی صندلی. گنجشکک پر می کشد و دور تر می نشیند. مریم بلند می شود: "باید بروم". من هم بلند می شوم. یکدیگر را که در آغوش می گیریم می گوید: "برای تو هم چیزی دارم". از جیبش کیسه ای بیرون می آورد و دستبند چرمی کهنه را توی دستم خالی می کند. صدای ساز قدیمی توی گوشم می پیچد و طنین آواز مردانه ای که می خواند: "شکسته ای دل مرا، به من بگو چرا چرا، به سنگ غم ها". نگاهش می کنم. آرام اشک می ریزد. من هم. لعنت به خاطره ها. دوباره در آغوشش می کشم و می دانم، برای من و مریم، این آوارگی هرگز به پایان نمی رسد. 

نوشته فاطمه کمپانی. دهم اردیبهشت ماه 95. برای رفتن آخرین نشانه.

صندلی

بر روی صندلی روسی قدیمی می نشینم

و چشم می دوزم بر تاریکی ابدی 

که تنها روبرویم نیست

تمام زندگی ام را در بر گرفته است.

در نقطه ای که تفاوتی میان چشم بستن و چشم گشودن نیست

و هیچ پرتوی نوری تیرگی سرد اطرافم را نمی شکافد

تنها دلیل موجودیت من

صدای آرام نفس های خواب آلود یک کودک است ....

 

نوشته فاطمه کمپانی. 19 فروردین 95. روزی که خورشید در خوش یمن ترین مرتبه خود باید باشد و می اندیشم چه شوخی عجیبی است! 

از کنعان تا سویدا

راهی بس طولانی و دشوار بود،

از کنعان تا سویدا،

که پا برهنه و پیاده پیمودم،

تنها به امید عشق تو.

افسوس که نمی دانستم،

چقدر عاشق تر از من بود،

امیر زاده ی سیاهپوش مرگ ... .

 

■ نوشته ی فاطمه کمپانی اسفند ماه 94

به یاد داستانی قدیمی از نوشته های فاتیکا.

 

سنگی بر گوری

از تمامی این کتاب که شدیدا حالم را بر هم می زند فقط عنوانش را دوست دارم: سنگی بر گوری. 

باید گذشته ها را در گوری مدفون کرد و با سنگی پوشاند. یا به روش هندوان سوزاند و در گنگ رها کرد. کاش من هم می توانستم. همیشه حوالی اسفند ماه که می شود فکر می کنم که پیروز شده ام. که گذشته را در گور ابدی اش خوابانده ام و با سنگی مهرش کرده ام تا ابد. اما این زمان ناسازگار دوباره می چرخد و باز زمستان سرد و خشک و بی بارانی را بر سرم خراب می کند تا باز جنازه ملعون این کفتار از بند خاک خاکستری مرگ بیرون بجهد و زوزه بکشد و زوزه بکشد و امانم را ببرد. و من حالا بجای هفته ای یک بار هر روز به گورستان می روم و روی قبر لعیا گلایل سفید می چینم و به خودم نهیب می زنم که آرام باش و صبور باش، که این زمستان هم می گذرد. اما این صدای زوزه ی لعنتی هیچوقت عادی نمی شود. عادی نمی شود. و باران نمی بارد و نمی بارد. و من به سبک احمقانه ی همه انسان های مفلوکی که می شناسم همچنان در میان صدای زوزه ی کفتار زمان ظرف می شویم و غذا می پزم و لبخند می زنم و از خودم می پرسم چند تا از این آدم های خندان دور و برم روزهایشان را روی جنازه ی کفتار های خاکستری زوزه کش شب می کنند؟ چند تا؟؟

تقدیر

تقدیر من

سیاهی چشمان تو بود

که شعله ی کینه ای

از عمق نگاهم ربود ...

 

نوشته فاطمه کمپانی، دیماه 94. برای یک دوست.

کوچک من

باران می بارد

سنگین و سرد

بر خاک تیره ی باغچه ای

که دیگر در آن گلی نکاشتم. 

باران می بارد

آرام و تلخ

بر لانه ی خالی پرنده ای

که به امید تولد تو بر درخت بسته بودم.

باران می بارد

در قلب من

باران خاکستری غمی که هرگز

خشکی دستان خالی ام را نمی زداید.

بارانی تلخ و سرد و نفرینی بی وقفه می بارد

بر تکه پاره های پراکنده ای که زمانی

نامش زندگی بود ... 

 

نوشته فاطمه کمپانی برای وجود کوچکی که هرگز نبود.

دوستی

  

بهار بود

یادت هست؟

کنار پنجره ی همیشه بسته ی اتاق قدیمی،

تو بودی و یک کتاب.

من بودم و یک راز.

نمی گفتم.

می دانستی.

همیشه همین طور بوده است.

نیازی به واژه ها نیست،

زمانی که دوستی هست که ناگفته ها را می داند... .

________________________________________

برای سارا حجتی، به بهانه ی یک خواب

توهم

سایه ای بود یا رنگی، پیچیده در غبار تلخ زمان. سکوت بود و دستی و سردی اشکی. سازی خاموش. پیکره ای سنگی. صدای شلیک سه تیر در تاریکی منجمد دیماه. صدای شیون شغال ها در دور دست کوه. دستی که جسم سنگین مرد را روی زمین کشید. ردی از خون بر روی برف. طنین زجه های سیاهپوشان. زنی که در خود شکست. هفت نوزاد برهنه در پای دیوار سنگی گورستان. خشم که نوک میکوبید بر حصاری از استخوان. برف سنگین زمستانی. لایه ای از خاموشی. سکوت. سیاهی...

سوگی دوباره

هم سن من است، هم نام من است، با هم به یک مدرسه می رفتیم و بعد به یک دانشگاه، و حالا پاره ی تنش را به خاک سپرده. فریاد می کشد، اشک می ریزد، ساکت می شود، از حال می رود، بلند می شود، فریاد می کشد. چه دردی در دنیا هم طراز درد مرگ فرزند است؟ مادر ها چطور تحمل می کنند؟ چطور تحمل کردم؟ چطور می گذرد؟ در اطرافم همه گریانند، برخی برای دخترک و برخی برای رفتگان خودشان. به شمع های روی میز خیره می شوم. ده ها شمع سوزان در کنار عکس های دخترکی که دیگر نیست. چطور به یاد مری هاپکینز می افتم و ترانه جوانی ام، به یاد سربازی که مرد با سه گلوله در شقیقه، به یاد کودکانی که هرگز متولد نشدند. فریاد می زند، "نمی خوام قوی باشم، نمی خوام مقاوم باشم." به یاد دخترک خودم می افتم و برجی در بالای تپه ای. مدعوین درد خود را می گریند، حتی مادر بزرگ. من برای مادری که کودکش از دست رفت، و برای مادری که کودکش را، کودکانش را، بی صدا به خاک سپرد، بدون فریاد، در تاریکی شب. با حیرت می پرسم: "چطور هنوز زنده ام؟ واقعا هنوز زنده ام؟" هستم. می افتد، می ایستم، می روم، بر می گردم، شکسته های زندگی ام را بر می دارم و روی طاقچه می چینم. ققنوس من در این چند دهه ی صد هزار ساله ام بارها در خود سوخته و از خاکستر خود برخاسته است. داستان من هنوز تشنه ی جوجه ققنوس های بیشتر است. می دانم...

آلزایمر

از زمانی که این بمب در بلاگفا افتاد و نوشته هایمان تاراج شد یک حس عجیبی به این صفحه دارم. دیگر راحت نیستم. مثل آدمی که همیشه البته می دانسته که می رود ولی حالا ناگهان به شکلی عینی با مرگ رو به رو شده و حاج و واج مانده است که چرا؟ چرا من؟ چرا حالا؟ و بعد در همین لحظه چطور همه زندگی به چشمش بی رنگ به نظر می رسد در برابر هجوم نبودنی که قرار است به زودی او را را در بر بگیرد.

حالا هروقت که می خواهم بنویسم و نمی توانم و حتی وقتی که می نویسم یک حسی دارم مثل همان بشر با مرگ رو برو شده که دیده است همه این فکر های کوچک و بزرگی که مغزش را می جوند و مثل لشکری از مورچه های کارگر در لایه های مغزش لانه های هزارتویشان را حفر می کنند چقدر بیهوده و بی معنا و بی رنگ اند در برابر آن نبودنی که امکان هر لحظه به فعل در آمدنش سایه انداخته بر همه وجودش. 

از صفحه های وبلاگی که زمانی در یک پیوستگی مدام خستگی های نویسنده را فریاد می زد جز لکه هایی از خاطره بیشتر بر جا نمانده است. جا به جا خطی از تاریخی و بعد سفیدی و باز خطی دیگر و ناگهان نوشته ای که مانده و تصویری که پریده و یک جور در هم برهمی ناسازی درست کرده که با آن بیگانه ام. وبلاگ بیچاره ام مبتلا به آلزایمر شده. تک و توک خاطرات محوی از این سال ها برایش باقی مانده اما پیوستگی خاطراتش از دست رفته است. 

زمانی بود که می خندیدم

زمانی بود، آن دور تر ها، که از ته دل می خندیدم. 

می خندیدم چون شادبودم.

و تمام دنیا و تمام آینده از آن من بودن.

هنوز هم می خندم.

می خندم.

نه دیگر از ته دل.

تنها برای این که زنده بمانم!

خط

زندگی ما مثل خط یک مترو نیست؟

سوال اینجاست: از کهریزک به تجریش یا از تجریش به کهریزک!

یک گلبرگ خشکیده

یک گلبرگ خشکیده بیشتر نبود. گلبرگ خشکیده ای که از لابه لای برگ های کتابی خاک گرفته به زیر افتاد. گلبرگ کوچک خشکیده ای که زمانی، پیشترها، بخشی از گلی تازه بود. گلی که از دستی به دست دیگری لغزید. که بین بافته های مویی جای گرفت. موهای دخترکی جوان. دخترکی که با یک خداحافظی سرسری دستی را رها کرد و خندان دور شد. زیر باران. بارانی که نم نم بر صورتش می چکید.  بارانی که خاطره ای بیش نبود. خاطره ای که قطره شد و بر گونه ای لغزید. لغزید و فرو چکید بر گلبرگی. گلبرگی که تنها یک تکه ی کوچک خشکیده بود. گلبرگ رنگ پریده ی خشکیده ای بیش نبود ....

تنهایی پر هیاهو

چطور می شود که گاهی کتابی ذهن آدم را جوری به بازی می گیرد که انگار دوستی یا دشمنی است که از تمام ریز و درشت زندگی ات خبر دارد و حالا با دشنه ی  گذشته ها زخم می زند به تکه های ترد جانت. چطور من با پیرمرد ژنده پوش کثیف موش دوست تنهایی که کارش پرس کردن کاغذ و لاشه موش و مگس است و مغزش پر از افکار مغشوش و یاد گذشته های زندگی اش هم ذات پنداری میکنم! چطور خاطره های درهم و گنگش برای من تداعی یک جفت چشم سرخ می شود و صدای سه بار شلیک یک تفنگ، یا یک موتور سوار با موی بلند و ریش نتراشیده، یا مجسمه ی فرشته ای با مار و صلیب و جمجمه بر درگاه کلیسایی، یا بر خورد پرنده ای زخمی به شیشه پنجره. و چطور فقط یک اسم، اسم دختری که شاید به خشم نازی ها سوخته، ناگهان دسته ای از افسانه های کودکی ام را می رماند  که به مغزم بتازند. 

بهومیل هرابال بی شک شایسته ستایش است. مردم چک حق دارند که او را یکی از چهره های اثر گذار قرن بیستم بدانند و از داشتن چنین هم وطنی به خود ببالند....

۱.۲.۳

۱. هر روز پنهانی برای شنیدن صدایش پشت در کلاس می ایستادم تا آن روز که ناگهان در را گشود. با شرم سر به زیر انداختم و گفتم: "سوالی داشتم." در حالی که در را به رویم می بست با همان آرامش همیشگی اش گفت: "من گرفتارم. از دیگری بپرس!" 

۲. آخرین بار که دیدمش روی زمین در میان عروسک هایش نشسته بود و بازی می کرد. آرام بوسیدمش. لبخندی زد و پرسید: "کجا داری میری مامان؟" بغضم را فرو خوردم و گفتم: "زود بر می گردم، زود ...".

۳. سال ها دلتنگش بودم و حال که بازگشته است، که حرف می زند، که می خندد، که می بینم دیگر در قلبم عشقی برایش نمانده است، هنوز دلتنگم ...

طلوع

آرزو.
شـــک. تردیـــد. امیــــد. 

چشم دوختن به ناهید از پس تنگی پنجره. شـــک.
دیدن اخبار جنـــگ و خـــون و مـــرگ. تـــرس. تــــرس.
پیـــاده روی هــــای طـــولانی. بچـــه هـــای خیـــابانی. تـــــرس.
بهــــار. شــقایق. شـــقایق. شــــقایق. تصـمـیـم.
جویبـــار. آب تنــــی. رهـــــایی.
انتظـــار. انتظـــار. انتظـــار. امـــید.
پزشـــک. عکـــس. درک یک زنـــدگـــی. شـــوق. اشـــک.
بافتنــی. بـافـتنــی. بــافـتـنـــی. انتـــظـــار.
شـــادی. امـــید. تـــرس. شـــادی. 
کــار. شــادی. کــار. موســیقـــی.
شب هـــــای بــیـــدار. سنــگینی. سنــگینـــی.
خـــــون. وحشــــت. پزشک. تـــزریق. درد. تــردیـــد.
تــــزریق. درد. درد. زخــــم. صبــــر. امیـــد. صــبــــر. انــتــظــــار. صـــبــــــر. 
ســنگینــی. انتظار. خســـتــگی.
حس یک حــــرکـــت. شــــوق. امیـــــد. شـــــادی.
ســنگینــی. کار. انتـظــار. ســنگینــــی.
کیف. لباس. بیمارســتان. بیهــــوشـــــی.
بیــداری. درد. درد. درد. پرســش.
حرکت. اتاق. تنــهـــــــــــایی. درد. انــتظــــــار.
ورود. دیـــــــدار. لمــــــــس. لمـــــــــس. آغــــــــوش. اشـــــــــک.

کـــودک. کـــودک مــــن. آغـــوش.
لــذت. امیـــد. شـــوق.
زنــــــدگــــــــی
.  

برای پسرم.

-----------------------------------------------------------------------

وقت هایی که یک کتاب یا مقاله می خوانم، گاه خلاصه مطلب هر بخش یا پارگراف را به صورت یک یا چند واژه در حاشیه کتاب می نویسم. یک جور خلاصه نویسی خیلی خلاصه است برای مراجعات بعدی. بعدا با یک نگاه سریع می توانم بفهمم که موضوع هر قسمت چیست و مطالب مورد علاقه ام کدامند. اگر نوشته های اصلی راهم زیر خط کشیده باشم، یک مرور کامل و موجز می شود داشت، یک کتاب چهارصد صفحه ای را می شود در نیم ساعت دوره کرد. چرا برای زندگی همین کار را نکنم. می شود ساعت ها نشست و از گذشته گفت و گفت یا اینکه سه چهار سال را خلاصه کرد در چند تا تک واژه و عبارت با دو کلمه کلیدی.

نحله

این متن خشن است و شاید برای روح های لطیف مناسب نباشد. اگر شک دارید نخوانید.

ادامه نوشته

پسر کویر

روی خاک خشک نشسته بود و مجله ی خارجی رو توی دستهاش گرفته بود. چشم هاش خیره بود به تصویر یک ردیف شتر در صحرای آفریقا. چقدر قشنگ بودند با اون پاهای بلند و پشم های قهوه ای تیره، پشت به غروب. با دست های خاک آلود کوچکش عکس شترها رو یکی یکی کند و ردیف چید جلوی خودش. حالا شتر ها روی خاک "هوازه" قطار شده بودند و می شد صدای تیز زنگوله هاشون رو شنید. صفحه های بعدی رو تند تند ورق زد. عکسهایی بود از جاهایی خیلی سبز یا خیلی آبی که چشمهاش رو می زد. پشت جلد عکس یک زن بود. با لباسی که اصلا لباس نبود و موهای بلند طلایی و چشم های آبی آبی. چقدر عجیب و مسخره بود با اون لبخند مصنوعی روی لب هاش. شبیه هیچ زنی نبود. شبیه هیچ کس نبود. از نگاه خیره ی زن خوشش نمی اومد. از برهنگی تنش بیزار بود. تصویر اقیانوس پشت سرش بی معنی و بی مفهوم بود. کبریتی آتش زد و مجله رو سوزاند. صفحه های مجله یکی یکی تا خوردند و توی گرمای آتش مچاله شدند. کاغذ پشت جلد سیاه شد و لبخند بی هویت در سیاهی کاغذ گم شد. پسرک برگشت و به ردیف شترها نگاه کرد که حالا روی خشکی ترک خورده ی زمین به راه افتاده بودند و دور می شدند. می رفتند شاید، در جستجوی یک واحه.

نوشته ی: فاطمه کمپانی. دی ماه ۱۳۹۲. برای "محمد حسنی" که توی رگ هاش خون کویری جاریه.

چطور باید مرد؟

ایو مونتاناز قول فروغ شنیده ام که، ظاهرا بعد از دیدن تصویری از قمرالملوک وزیری، گفته بوده که دوست داشته جوان بمیره نه وقتی که پیر و چروکیده شده. که دوست داشته مردم همیشه جوان به یاد بیاورندش. از این نظرش بدم نمی یاد گرچه برای کسی مثل من که شهرتی نداره زیاد هم اهمیتی نداره، چون اصلا کسی نخواهد بود که بخواد جوری به یادش بیاره. با این حال من هم نظر خاص خودم رو در مورد مرگ خوب دارم: دوست دارم که مرگ یک جورایی معنی دار و سمبلیک باشه. منظورم مرگ قهرمانانه نیست. فقط اینکه دلم می خواد اون دم آخر، قبل از اینکه از دروازه ی مرگ رد بشم، وقتی بر می گردم و به زندگیم یک نگاهی می اندازم به خودم بگم: "زندگی خوبی داشتم، از لحظه هام لذت بردم و هیچ کار نا تمومی برام نمونده." و بعد با آرامش برم اونور خط. یک جورایی مثل "ایو مونتان"۱ ،خواننده و هنر پیشه ی فرانسوی که شاید فیلم های "ترور" یا "زی" رو ازش دیده باشید. ایو مونتان وقتی می میره که سر صحنه ی ضبط آخرین فیلمشه. بعد از اینکه در آخرین روز کاریش، سر آخرین صحنه، آخرین نقشش رو برای آخرین برداشت اجرا می کنه، همونجا سکته می کنه و می میره. (نقشی که بازی می کرده هم اتفاقا نقش مرد پیری بوده که با سکته ی قلبی می میره!۲) این جور مردن به نظرم خیلی خوبه. زود و سریع و بی درد، درست بعد از اینکه آخرین کارت رو توی این دنیا به بهترین نحو انجام داده ای. دلم می خواد این طور بمیرم.  

 

------------------------------------------------------------------------------

۱- Yves Montand

۲- آخرین فیلم مونتان "IP5: L'Île aux Pachydermes" به کارگردانی Jean-Jacques Beineix. مونتان در این فیلم نقش پیرمردی به نام لئون مارسل (Léon Marcel) را بازی می کند. من این فیلم رو ندیدم ولی نقدها در کل زیاد مثبت نیست. یک جا نوشته بود که تنها نکته ی جالب در مورد فیلم مناظر طبیعی نمایش داده شده در اونه!

ره آرزو

فروغ و پسرخوانده اش حسينزمستان فصل فروغ فرخزاده. دی ماه به دنیا اومد و بهمن ماه رفت. فروغ رو من یک جور خاصی دوست دارم. فقط شعرش نیست که به دلم می شینه. تمام زندگیش یک جور حس تلخ و شیرین و غمگین در همی در من ایجاد می کنه. من شور و شر و شلوغیش رو درک می کنم. حسش می کنم وقتی توی جمع شاده و در تنهایی شدیدا غمگین. دلم می گیره وقتی اینجور سخت در موردش قضاوت می کنن. عشقش رو به دو تا پسرهاش لمس می کنم. من توی شعرهاش درد و سر خوردگی زنی رو حس می کنم که عاشق مردیه که اونقدرها دوستش نداره و شاید خیانت هم میکنه. هیچکس البته هیچ وقت هیچ جا نگفته که پرویز شاپور فروغ رو دوست نداشته یا اینکه خیانتکار بوده. من اصلا نمی دونم که این آقا کی بوده و چه ها کشیده. فقط از حسی حرف می زنم که از شعر فروغ می گیرم. حس زنی که عاشقانه مردی رو دوست داره که "به عشق و امیدش پشت پا زده." جستجوی آرزومندانه ی فروغ برای عشق حقیقی، خستگی اش از دنیا و مردم ، غمش از دوری پسرش و بغض فروخورده اش اینقدر واضح و بی پرده توی شعرش تصویر شده که نمی شه بهش بی تفاوت بود. وقتی که میگه دیگه هیچ آرزویی توی دنیا نداره و فقط عشق پسرشه که زنده نگهش می داره خیلی خوب می فهمم که چی می گه. علاوه بر همه ی این ها من برای فروغ یک احترام مخصوصی قایلم به دو دلیل. اول اینکه یک تنه در برابر همه ی باورهای جامعه اش می ایسته و اونجوری که دلش می خواد شعر می گه. تن نمی ده به باید نبایدهای جامعه ای که اگر زن رو در مقام شاعر بپذیره، نهایتا انتظاری ازش داره در حد پروین اعتصامی که از دیگ و قابلمه و ملاقه حرف بزنه. فروغ بی پرده از خصوصی ترین لحظه های احساسش میگه.  بعدها هم که احساساتش رو کمی ملایم تر بیان می کنه فقط برای اینه که بزرگ تر شده و متفاوت فکر می کنه و سبکش عوض شده نه اینکه تن داده به بندهایی که قبول نداره. خوب البته اين بی پروایی بهای سنگینی هم داره که مجبور مي شه بپردازه. دومین دلیل اما، هم فروغ رو برام عزیز کرده و هم درد سنگینی میاره به دلم هر وقت بهش فکر می کنم. وقتی پسرش دو سال بیشتر نداره، وقتی که خودش هنوز خیلی خیلی جوونه، سریک دو راهی قرار می گیره. مجبور می شه انتخاب کنه بین موندن توی اون ازدواج و داشتن پسرش، یا شاعری و محرومیت از دیدار بچه اش تا آخر عمر. و فروغ با همه ی عشقش، با همه ی دردش، شعر رو انتخاب می کنه. می دونم که زن هایی که بتونن همچین کاری بکنن انگشت شمارند و بجاش خیلی خیلی زیادن زن هایی با توانایی های عالی بالقوه که سر دو راهی بچه هاشون رو انتخاب کردند و هیچوقت نشدند اون آدم های بزرگی که بشناسیمشون، و تو گمنامی موندن و تو گمنامی مردن . برای همین وقتی یک زن جوون عاشق، یک مادر دلبسته، همچین شجاعت و جسارتی از خودش نشون می ده، من نمی تونم براش احترام قایل نشم و ستایشش نکنم. از درست و نادرست کارش حرف نمی زنم. از شهامتی حرف می زنم که همچین تصمیمی لازم داره. اینکه برگرده عشق و امیدش رو از آغوشش جدا کنه و بگه:

"لیک من خسته جان و پریشان

می سپارم ره آرزو را

یار من شعر و دلدار من شعر

می روم تا بدست آرم او را."

مهم نیست که من راه و روشش رو یا انتخاب هاش رو می پسندم یا نه. فروغ زنیه به شدت قوی، اون هم به سبک زنونه و اینه که برای من اینقدر عزیزش کرده. شعرش، یادش و غمش همیشه با من می مونه.

تصلیب

پای محراب نشسته بودم زانو زده و چشم دوخته به تصویر باکره ی مقدس با کودکی در آغوش. هوا نیمه تاریک و  وهم آلودبود و حس رعبی وجودم را در بر گرفته بود. پای دامان بانو، بر بستری از شن های خاکستری، شمع های گرد سرخی که آرزومندان به امید افروخته بودند شعله می کشیدند و می بردندم به عمق دردی که در درونم تیر می کشید. اشک که به چشمم دوید پیشانی را روی دستهای گره زده ام تکیه دادم: "ای بانو، ببر از دلم این آرزوی سربی زهر آلود را. می کشدم این زنگ نفرینی. خلاصم کن از این درد." غمی بی حد وجودم را در خود می کشید و پرنده ای که سال هاست در  قلبم اسیر شده زجه می زد و خودش را به میله ها می کوبید. "تا کی باید تاج خار بر سر این صلیب سیاه را به دوش بکشم و از تپه بالا بروم؟ رهایم کن، رها." حضور ناگهانی یک زائر از خلسه بیرونم کشید. زنی بود که در کنارم زانو زد و شروع به نیایش کرد. مثل آویز ساعت به جلو و عقب تاب می خورد و تک واژه ای نا مفهوم را یکسره تکرار می کرد. سرم را بلند کردم و به مادر سنگی خیره شدم. لبخند محوی بر لب داشت و به من چشم دوخته بود. غرق جذبه ی تصویر و سنگینی فضا بودم که صدای زن به زمزمه ی کشدار واژه هایی آشنا بدل شد و انعکاس گنگش در گوشم پیچید: "رهایی، رهایی، رهایی، رهایی در تصلیب است، تصلیب، تصلیب، تصلیب، تصلیب ... ." سوزشی در دست هایم حس کردم. گره دست ها را گشودم و کف هر دو دست را روی لبه ی محراب گذاشتم تا خون راحت تر جاری شود. بانو لبخند می زد و من آرام بودم. شانه هایم از بار صلیب تهی شده بود.

نوشته ی: فاطمه کمپانی. تابستان ۲۰۰۱. وین.

نگاه

 

بر بلندای تپه ای،

در شوره زار اندیشه ام ایستاده ام

و سراب شادمانی ام را

نظاره می کنم

 

نوشته ی: فاطمه کمپانی. شیراز، آذرماه ۹۲. به یاد یک آشنایی کوتاه.

پاییز در گورستان

 

سودا از استاد فرشچيان

در مسیرش به محل کار یک گورستان کوچک محلی قرار داشت. نه از اون گورستان های ترسناک که شاید فکر کنید. نه. یک باغ زیبای سرسبز بود با درخت های کهن کاج و چنار که هنوز هم مردم محلی مرده هاشون رو اونجا دفن می کردند. روزهایی که باید صبح به سرکار می رفت از در شمالی وارد می شد و از در شرقی که نزدیک اداره بود بیرون می رفت. حس خوبی بهش می داد سرسبزی باغ و سکوت آرام مرگ.

اوایل پاییز بود. روزی بود سرد و خشک و خاکستری و اون خسته بود و درمانده و غمگین و خراب. از اوایل پاییز حالش به شدت بد بود و روز قبلش هم دعوای بدی با دکترش داشت که اصرار می کرد باید قرص بخوره و اون نمی خواست و دکتر به بی مسئولیتی متهش کرده بود و اون گفته بود که نمی خواد دارویی بخوره که گیجش می کنه و حافظه ی خرابش رو خراب تر می کنه و خلاقیتش رو کور می کنه و دکتر نمی فهمید و آخرش هم گفته بود  که اگه بخواد اینجوری ادامه بده باید بره پیش یک پزشک دیگه و اون هم با دلخوری از مطب زده بود بیرون. به دكترش نگفته بود که سعی کرده دوباره که بچه دار بشه. که این بچه آخرین شانسش بود. که دو ماه از عمرکوچیکش می گذشت و حالا سر داشت و تن داشت و دست ها و پاهاش جوانه زده بود. كه شايد اين بار، بار هفتم، براي تقدس عدد هفت هم كه شده، مي تونست مادر بشه.  وارد گورستان شد و بی اينکه متوجه باشه، غرق در فکر، از مسیر همیشگی خارج شد و سر از قطعه ی شهدا در آورد. سکویی بود با ده ها قبر. قبر جوونایی که بیشترشون قبل از سی سالگی و بعضی قبل از بیست سالگی رفته بودند. روي سكو رفت و آرام از بين سنگ ها كه همه يك شكل و يك اندازه بودند گذشت. به مادرهایی فکر کرد که چطور رنج بزرگ کردن یک پسر رو تحمل کردن تا عاقبت فرزندشون رو، امیدشون رو توی این خاک سرد رها کنن. چطور مي تونستند اينقدر قوي باشند؟ چطور يك مادر مي تونه تحمل كنه؟ چقدر اشك پاي اين سنگ هاي سخت بي هويت يك شكل ريخته شده بود؟ از سکو پایین اومد و کنار یک درخت نشست. از صبح درد خفیفی داشت که خوب می دونست یعنی چی. بارها تجربه ی امید و خون یادش داده بود که بفهمه آخر قصه کی می رسه. دلش می خواست گریه کنه اما باید می رفت سر کار و نمی خواست به هم ریخته باشه. به قبري كه كنارش بود نگاه كرد. خاکستری بود و بزرگ. خواندش. اسم زیبای یک زن بود، یک مادر، که دخترک هفت ساله اش رو تنها گذاشته بود و رفته بود. تنش لرزید. ممکن بود خودش زن توی قبر باشه. به تاریخ روی سنگ نگاه کرد. بچه ی زن حالا باید تقریبا بیست ساله باشه. چکار کرده بود دخترک توی این مدت؟ غم هاش رو به کی گفته بود؟ توی دامن کی اشک ریخته بود. وقتی می خواسته مدرسه بره موهاش رو کی بافته بود؟ کی مواظب بوده که کتاب هاش مرتب باشن و یادش نره با خودش ببردشون؟ کی تغذیه اش رو روزها توی کیفش می گذاشته؟ به بچه ی خودش فکر کرد که دو ماهه بود و می دونست که هیچوقت نمی بیندش و اشکهاش جاری شد. حالا ديگه مي دونست كه نمي تونه با اين حال سر كار بره. تلفن همراهش رو از كيفش در آورد. زنگ زد و مرخصی گرفت. صداش انقدر گرفته بود و خش داشت که حتی نپرسیدند چرا. دوباره به قبر نگاه کرد که بزرگ و خاکستری و سرد بود و بی اختیار برگشت و روش دراز کشید. بالای سرش شاخه های تو در توی درخت ها بود و نور كمرنگ خورشيد پاييزي كه به زور از بين برگ ها ديده مي شد و پرواز یک دسته ی بزرگ کلاغ. چه جای خوبی بود برای مردن.

نمی دونست خوابش برده بود یا نه. نمی دونست چه مدت اون جا دراز کشیده بود. حس سردی تیزی توی تنش رخنه کرد و مجبورش کرد از اون حالت رخوت بیرون بیاد و بشینه. پاهاش رو كنار سنگ قبرگذاشت و سرش رو به زانوهاش تكيه داد. هنوز گيج بود و توان بلند شدن نداشت. دست هاش رو دور زانوهاش حلقه كرد و به پايين خيره شد. کنار پاهاش روی زمین یک قبر کوچک بود با سنگ کرم صورتی. قبر یک دختر چهارساله، با شعری غم انگیز که از تلخی دستی می گفت که کودک رو از آغوش مادرش کنده بود و به آغوش خاک سپرده بود. حالا توی این گورستان این کودک چهارساله درست در کنار مادری آرمیده بود که هیچوقت بزرگ شدن دخترش رو ندیده بود. لبخند تلخی روی لب هاش نشست. زندگی گاهی چه شوخی های ناجوانمردانه ای با آدم ها می کنه.

چند هفته بعد، بعد از یک ماموریت یک روزه، آخرین کودکش از دست رفت. این بار اشکی نریخت. حتي شکر گذار بود. به خاطر همسرش و خانواده ای که داشت. به خاطر اینکه همیشه پدر و مادری بودند که همراهش باشند. به خاطر اینکه کسانی بودند که بهشون عشق بورزه و به خاطر اینکه خودش بود و نه زن توی قبر که بچه ی کوچیکش رو پشت سرش جا بذاره. شکرگذار همه ی این موهبت ها بود. با این حال آرزوی مادر بودن کم آرزویی نبود و می دونست که غم بچه های از دست رفته اش، حتی با اینکه هیچکدومشون رو ندیده بود همیشه، تا ابد، همراهش می موند.

هنوز هم از اون گورستان رد می شه و حالا طوری عبور می کنه که از کنار اون مادر و کودک بگذره. گاهی براشون گل می بره، به خاطر تمام آرزوهایی که بهشون نرسیده و تمام بچه هایی که هرگز به دنیا نیاورده. حالا گورستان رو حتی بیشتر از قبل دوست داره. گورستان تجلي زميني اندوه غير قابل وصف درونشه که بهش قدرت می ده بره و بجنگه و معنی تازه ای برای هر روز باقيمونده ي زندگیش پیداکنه.