داس
حالا شکوفه تقریبا کنار پای پیرزن زانو زده بود و سعی می کرد قفل نگاه او را بشکند. دست های خشک و خمیده پیرزن را محکم گرفته بود و با صدای بغض آلودش مرتب تکرار می کرد: "نن جون. نن جون". نگاه پیرزن اما قفل بود به جایی در دور دست. انگار که پشت دیوارها را می دید و یا هنوز پای سیاه چادر نشسته بود و کوه های دور را می پایید. دستم را روی شانه های شکوفه گذاشتم و گفتم: " بیا بریم. اون توی دنیای خودش غرقه. تو رو نمی شناسه." شکوفه اما آماده رها کردن نبود. عاجزانه تلاش می کرد نگاه پیرزن را به خودش بکشاند. با همان صدای زیبای زنگ دارش که حالا از زخم بغض کمی خش دار شده بود آرام زمزمه کرد: "نن جون. نگام کن. نن جون. منم شکوفه. شکوفه بلا. یادت میاد. همون که عینکت رو شکست. همون که براش گنجیشک گرفتی. موهاشو می بافتی. نن جون. تو رو خدا نگام کن." پیر زن اما انگار که نمی شنید. صورت پر چین و چروکش را راست به سمت جنوب گرفته بود و خیره بود. شکوفه را نمی دید. می دانستم که نگاهش رنگ کوچ گرفته. نمی توانستم اما دوستم را دل شکسته ببینم. باید صبر می کردم تا بغضش بشکند. تا غمش را روی دامان پیرزنی که خاطراتش را به زمان فروخته بود ببارد. بعد شاید می شد بلندش کنم و ببرمش ... قبل از فصل کوچ.
صدای غروب از نمازخانه آسایشگاه بلند شد و در فضای خاکستری اتاق پیچید. سایه های غروب چروک های صورت پیرزن را عمیق تر نشان می داد. حالا می شد سایه داس را روی تخت دید که موج می زد، به انتظار شب. شاید شکوفه هم فهمید که ناگهان به خودش لرزید و بلند شد. چادر را دور اندام باریکش کشید و با ترکیبی از اندوه و هراس گفت: " فایده ای نداره. بیا بریم." کنار در کفش هایم را برداشتم و کفش های شکوفه را هم به دستش دادم. خم شد و در تاریکی درگاه کفش هایش را زمین گذاشت تا بپوشد که صدای ناله وار پیرزن از میانه اتاق به زمزمه ترانه آشنایی بلند شد: "لوه، لوه.... لوه، لوه." شکوفه سرش را بلند کرد و گیج و مات به من خیره شد. حالا دیگر می دانست. لالایی کوچ را خوب می شناخت ... .
----------------------------------------------------------
۲۱ شهریور ماه ۹۳. تقدیم به ستاره و حمید فهام