آلزایمر
از زمانی که این بمب در بلاگفا افتاد و نوشته هایمان تاراج شد یک حس عجیبی به این صفحه دارم. دیگر راحت نیستم. مثل آدمی که همیشه البته می دانسته که می رود ولی حالا ناگهان به شکلی عینی با مرگ رو به رو شده و حاج و واج مانده است که چرا؟ چرا من؟ چرا حالا؟ و بعد در همین لحظه چطور همه زندگی به چشمش بی رنگ به نظر می رسد در برابر هجوم نبودنی که قرار است به زودی او را را در بر بگیرد.
حالا هروقت که می خواهم بنویسم و نمی توانم و حتی وقتی که می نویسم یک حسی دارم مثل همان بشر با مرگ رو برو شده که دیده است همه این فکر های کوچک و بزرگی که مغزش را می جوند و مثل لشکری از مورچه های کارگر در لایه های مغزش لانه های هزارتویشان را حفر می کنند چقدر بیهوده و بی معنا و بی رنگ اند در برابر آن نبودنی که امکان هر لحظه به فعل در آمدنش سایه انداخته بر همه وجودش.
از صفحه های وبلاگی که زمانی در یک پیوستگی مدام خستگی های نویسنده را فریاد می زد جز لکه هایی از خاطره بیشتر بر جا نمانده است. جا به جا خطی از تاریخی و بعد سفیدی و باز خطی دیگر و ناگهان نوشته ای که مانده و تصویری که پریده و یک جور در هم برهمی ناسازی درست کرده که با آن بیگانه ام. وبلاگ بیچاره ام مبتلا به آلزایمر شده. تک و توک خاطرات محوی از این سال ها برایش باقی مانده اما پیوستگی خاطراتش از دست رفته است.