برای تو عشق من

 

Jacques Prévert"ژک پرور"۱ را از کلاس فرانسه ی "موسیو خدا پرستی" شناختم و آن طور که استاد با عشق و احساس شعرهایش را می خواند امکان نداشت که علاقمند نشوم. مضمون اشعار "ژک پرور" بیشتر زندگی پس از جنگ در پاریس است. کلامش از نظر زبانی ساده و روان اما از نظر معنایی دارای یک جور پیچیدگی است که ذهن را درگیر می کند و من دوستش دارم.

شعری از "ژک پرور" به مناسبت سالروز تولدش: چهارم فوریه ۱۹۰۰:

 

برای تو عشق من

به بازار پرنده فروشان رفتم
و پرنده خریدم
برای تو
عشق من
به بازار گل فروشان رفتم
و گل خریدم
برای تو
عشق من
به بازار آهن فروشان رفتم
و زنجیر خریدم
زنجیری پر قدرت
برای تو
عشق من
و آنگاه
به بازار برده فروشان رفتم
و تو را جستجو کردم
اما تو را نیافتم
عشق من۲

متن فرانسه در ادامه مطلب، فایل صوتی متن فرانسه

به یاد استاد عزیزم "موسیو خداپرستی" و به پاس هرآنچه به من آموخت

------------------------------------------------------

۱- Jacques Prévert

۲- استاد می گفت که اشاره ی این شعر به این مطلب است که عشق نوعی بردگی است

ادامه نوشته

کولاک

برف مـــــی بــــــــارد.

دانه هـــــای گیج آن مســـــتانه می رقصنــــــد.

خــــانه خامــــوش است.

بــــاغ کوچک پرنیـــــان پوش است.

جــــز صدای جیک و جیک چنــــــد گنجشک گرســــــــنه،

 یا صدای پــــای اسبــــان درشکه،

کز پس دیــــــوارهای بــــــــاغ می آید،

هیـــــچ آوایی نمــــــی خیزد.

زیـــر مهتــــــابی

در کنـــــار آتشی نمنــــاک و سنگین ســــوز،

خیره ام در این همه زیبـــــــایی مرمــــــوز.

در پرند حوض یخ بسته، در بلور شـــــاخه های خشک تــــو در تــــو،

در تن دیــــــوار کف بر لب.

خیره در این بـــــرف و آرامــــش،

خـــــاطراتی در دل من زنـــــده می گــــردند،

خاطراتی از زمســــتان های دور و ســـــرد و شــــور انگیز.

ناگهان رگ هــــای من مـــــی لرزد از احســــاس.

در فضای سیــــــنه ام کولاک می گیــــــرد.

همزمان بـــــــا این زمستانی که مـــــــن دارم،

بـــــرف سنگین همچنان آهسته مــــــی بارد.

شـــــهر در خواب سفید و ســـــرد خود یکباره خــــــاموش است.

زندگی گویـــــی فرامــــوش است.

آه ... ای کــــــولاک

ای روح پریشــــان گرد دم ســــردان

ســــاز خود را هم نوای ســــوز من گردان.

نوشته ی: یداله مفتون امینی. برگرفته از کهنه یادداشت های قدیمی خودم!

برف


زردها بی‌خود قرمز نشده‌اند
قرمزی رنگ نینداخته است
بی‌خودی بر دیوار.
صبح پیدا شده از آن طرف کوه «ازاکو»۱ اما
«وازنا»۲ پیدا نیست
گرته‌ی روشنی مرده‌ی برفی همه کارش آشوب
بر سر شیشه‌ی هر پنجره بگرفته قرار.

وازنا پیدا نیست
من دلم سخت گرفته است از این
میهمان‌خانه‌ی مهمان‌کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است:
چند تن خواب‌آلود
چند تن ناهموار
چند تن ناهشیار.

نوشته ی: نیما یوشیج. برگرفته از كتاب: يوشيج، نيما؛ گزينه‌ي اشعار نيما يوشيج؛ با مقدمه و انتخاب يدالله جلالي پندري؛ چاپ نهم؛ تهران: مرواريد 1388.

به یاد فرهاد مهراد

--------------------------------------------------
1. ازاکو: آزادکوه، نام کوهی است در مازندران.
2. نام کوهی است در یوش، گویند هرگاه ابر آن را بپوشاند در قشلاق بارندگی است.


 

ققنوس

گویند ققنوس هزارسال عمر کند و چون هزار سال بگذرد و عمرش به آخر آید هیزم بسیار جمع سازد و بر بالای آن نشیند و سرودن آغاز کند و مست گردد و بال بر هم زند چنانکه آتشی از بال او بجهد و در هیزم افتد و خود با هیزم بسوزد و از خاکسترش بیضه ای پدید آید و او را جفت نمی باشد و موسیقی را از آواز او دریافته اند. (برهان)

علامه دهخدا

شعر ققنوس نیما یوشیج در ادامه مطلب

ادامه نوشته