یک گلبرگ خشکیده

یک گلبرگ خشکیده بیشتر نبود. گلبرگ خشکیده ای که از لابه لای برگ های کتابی خاک گرفته به زیر افتاد. گلبرگ کوچک خشکیده ای که زمانی، پیشترها، بخشی از گلی تازه بود. گلی که از دستی به دست دیگری لغزید. که بین بافته های مویی جای گرفت. موهای دخترکی جوان. دخترکی که با یک خداحافظی سرسری دستی را رها کرد و خندان دور شد. زیر باران. بارانی که نم نم بر صورتش می چکید.  بارانی که خاطره ای بیش نبود. خاطره ای که قطره شد و بر گونه ای لغزید. لغزید و فرو چکید بر گلبرگی. گلبرگی که تنها یک تکه ی کوچک خشکیده بود. گلبرگ رنگ پریده ی خشکیده ای بیش نبود ....

تنهایی پر هیاهو

چطور می شود که گاهی کتابی ذهن آدم را جوری به بازی می گیرد که انگار دوستی یا دشمنی است که از تمام ریز و درشت زندگی ات خبر دارد و حالا با دشنه ی  گذشته ها زخم می زند به تکه های ترد جانت. چطور من با پیرمرد ژنده پوش کثیف موش دوست تنهایی که کارش پرس کردن کاغذ و لاشه موش و مگس است و مغزش پر از افکار مغشوش و یاد گذشته های زندگی اش هم ذات پنداری میکنم! چطور خاطره های درهم و گنگش برای من تداعی یک جفت چشم سرخ می شود و صدای سه بار شلیک یک تفنگ، یا یک موتور سوار با موی بلند و ریش نتراشیده، یا مجسمه ی فرشته ای با مار و صلیب و جمجمه بر درگاه کلیسایی، یا بر خورد پرنده ای زخمی به شیشه پنجره. و چطور فقط یک اسم، اسم دختری که شاید به خشم نازی ها سوخته، ناگهان دسته ای از افسانه های کودکی ام را می رماند  که به مغزم بتازند. 

بهومیل هرابال بی شک شایسته ستایش است. مردم چک حق دارند که او را یکی از چهره های اثر گذار قرن بیستم بدانند و از داشتن چنین هم وطنی به خود ببالند....

۱.۲.۳

۱. هر روز پنهانی برای شنیدن صدایش پشت در کلاس می ایستادم تا آن روز که ناگهان در را گشود. با شرم سر به زیر انداختم و گفتم: "سوالی داشتم." در حالی که در را به رویم می بست با همان آرامش همیشگی اش گفت: "من گرفتارم. از دیگری بپرس!" 

۲. آخرین بار که دیدمش روی زمین در میان عروسک هایش نشسته بود و بازی می کرد. آرام بوسیدمش. لبخندی زد و پرسید: "کجا داری میری مامان؟" بغضم را فرو خوردم و گفتم: "زود بر می گردم، زود ...".

۳. سال ها دلتنگش بودم و حال که بازگشته است، که حرف می زند، که می خندد، که می بینم دیگر در قلبم عشقی برایش نمانده است، هنوز دلتنگم ...