همواره بیاندیش

اوایل کلاس پنجم دبستان بودیم که معلم عوض شد. معلم جدید از مدرسه پسرانه آمده بود و حوصله ی "مسخره بازی های دخترانه" را نداشت. سرسخت و قوی و مصمم بود و به جای آن "آخی عزیزم" هایی که بهشان عادت کرده بودیم توی چشم مان زل می زد و راست و مستقیم می رفت سر اصل مطلب. برای همین شاید یک جور حس ترس و احترام دلنشینی  را از همان روزهای اول در دل ما کاشت. به شدت از ما کار می کشید. وادارمان می کرد از روی همه ی کتاب ها بنویسیم و از همان ابتدا به ما فهماند که وظیفه ما کار زیاد و فهمیدن درس است و اینکه کلاس جای چانه زدن و بهانه آوردن نیست. عجیب اینکه ما هم خیلی زود یاد گرفتیم چطور مسئولیت تکالیفمان را بر عهده بگیریم و  به جای بهانه تراشی درس بخوانیم.آن سال ها بیشتر همکلاسی هایم زخم خورده ی جنگ بودند. مدرسه پذیرفته بود که برای بچه های جنگ کنار آمدن با مساله آوارگی و از دست دادن خانه و خانواده و دوست و همسایه چالش بزرگی است و ضعف درسی حاصل از آن را می پذیرفت. برای همین هم معمولا وضعیت درسی مدرسه ما متوسط و شاید ضعیف بود. اما معلم جدید ما خیلی واضح و روشن مشخص کرد که حساب مشکلات از وظایف جداست و اگر خانواده مان را از دست داده ایم، مرگ عزیزانمان را دیده ایم، خانه مان جلو چشممان با خاک یکسان شده ویا نمی دانیم برادر جوانمان  در کدام گوشه ی دنیا اسیر است، دلیل نمی شود که وقتمان را به "قنبرک زدن" و اشک ریختن بگذرانیم و از زیر بار مسئولیت هایمان شانه خالی کنیم. شیوه اش خیلی خوب هم جواب داد و در مدرسه ای که معمولا نصف بیشتر بچه ها تجدید یا مردود می شدند، آن سال همه شاگردان کلاس پنجم یک ضرب از سد امتحان نهایی گذشتند. حتی همکلاسی مبتلا به مشکل ذهنی مان که سال ها در کلاس پنجم مانده بود. 

شیوه ی متفاوت او در برخورد با سختی ها و مشکلات زندگی گاهی به شدت عجیب و شک آور بود. مثلا یک بار به یکی از بچه ها که خواهر نوزادش از دست رفته بود و گریه می کرد گفت: "برو صورتت رو بشور و بعد هم خودت رو جمع کن. آدم ها به دنیا میان و می میرند. اون مرده. تو زنده ای. زنده بودنت باید از رفتارت معلوم باشه!" هیچکدام از ما هرگز چنین برخوردی با مرگ را در عمر کوتاه ده یازده ساله مان ندیده بودیم. عادت ما بود که مرگ را فاجعه ای بزرگ بدانیم که برایش می شود تا ابد فلج شد و عزاداری کرد. در واقع نابود شدن پس از مرگ عزیزان همیشه یک ارزش بود. باید مویه و زاری می کردی و خاک بر سر می ریختی و شیون می کردی و بقیه هم با تو همراه می شدند، نه اینکه بلند شوی و روی پای خودت بایستی و بگویی حادثه بسیار تلخی است اما من هنوز زنده ام پس بروم به کارم برسم. آن زمان دلم می خواست که با معلم مخالفت کنم و طرف دوست دل شکسته ام را بگیرم و از حماسه ی عزاداری حمایت کنم اما ذهن کوچک من منطق معلم را پذیرفت.

ذره ذره رفتار و گفتار معلمم بنیان تفکر و جهان بینی من را به هم ریخت. کم کم آدمی می شدم هوشیار تر از قبل و متفاوت از جامعه پیرامون تا اینکه یک روز ضربه آخر را بر ذهنم فرود آورد. یک غروب سرد زمستانی بود و باران شدیدی می بارید. شیفت عصر بود و هوا تاریک و غم انگیز. صدای توفان و رعد و برق کلاس را کشاند به مبحث پروردگار و آفرینش و ابتدای خلقت و اینکه اگر جهان خدایی دارد پس خود خدا از کجا آمده است. من گفتم: "نباید به اینکه خدا از کجا آمده است فکر کرد. آدم دیوانه می شود". معلم گفت از کجا می دانی؟ گفتم همه می گویند. گفت از کجا می دانی که راست می گویند؟ برایم این زیر سوال بردن خرد جمعی خیلی تازه بود. تا آن زمان پیش فرضم این بود که اگر همه یک چیز را می گویند پس آن چیز حتما درست است. برای اثبات حرفم باید مثالی می یافتم. داستان شخصی که آنقدر به چگونگی آفرینش خدا اندیشیده باشد که دیوانه شده باشد که طبیعتا چنین شخصی را سراغ نداشتم و طرف مقابل هم آدمی نبود که بشود برایش داستانی خیالی سر هم کرد. سکوتم که طولانی شد معلم به سمت من آمد، خم شد، دست ها یش را روی شانه هایم گذاشت و با چشمان نافذش مستقیم به چشم های من خیره شد و با جدیت گفت: "هرگز، هرگز، هرگز به افرادی که به تو می گویند به چیزی فکر نکن اعتماد نکن. این آدم ها یا نادان اند یا دشمن!"  ترکیب نفوذ چشم های سیاه و صدای محکم معلم با تاریکی و توفان شبانگاهی این کلمه ها را برای همیشه در ذهن من حک کرد. درسی که با یک بار شنیدن آموختم و هیچوقت نتوانستنم  از تاثیرش رها شوم. برای من از آن روز اندیشیدن به همه چیز و آسان نپذیرفتن باور های دیگران تبدیل به تکلیف همیشگی زندگی شد. 

 

تقدیم به خانم رستمیان، خانم ایزد پرست و همه معلم های تاثیر گذار به مناسبت روز معلم.

سنجار

کاخی کشیده بر دل شنزار

از جامه ی سیاه درختان

بر باره ی بلند کبودش

نقشی ز هفت پیکر بی جان

 

در زیر نور ماه فسرده 

یک سایه ی پلید شبه گون

حک می کند  بروی شن سرد

با داس نقش هیئت شیطان

 

کابوس سرد گردن و زنجیر

خاموشی زبان عدالت

فریاد خفته در دل هر مرگ 

آرامش خیالی طوفان 

 

 حبس است آرزوی رهایی

مرده است رقص و شادی و امید

ضحاک فتح کرده جهان را 

خشم است و نفرت و غم و هرمان

 

 بدرود ای شقایق خونین

بدرود نخل های سبکبار

بدرود کودکان طبیعت

بدرود عشق و دانش و ایمان.

 

دیگر زمان سلطه ی پوچی است

آغاز داستان تباهی

ردی نمانده از گل لبخند

فریاد، مرگ، هجرت، پایان.

 

 نوشته فاطمه کمپانی برای لیلی سیدو و آوارگان موصل و سنجار 

رام بهادور بومجان

ماه هاست که در سکوتی به سنگینی ابدیت

رام بهادور بومجان 

در حفره ی درخت کهنسال

رویای بودا را در دل می رویاند. 

نمی خورد.

نمی آشامد.

نمی جنبد.

با این حال نیروانا را از او می دزدند

زائرانی که تشنه ی قطره ای نور اند.

 

نوشته ی فاطمه کمپانی. یازدهم اردیبهشت 95. برای پسر پانزده ساله ای که شاید بودا باشد.

نقطه. پایان.

دیر می رسد. خیلی دیر. تقریبا کتاب را تمام کرده ام و هوای ایستگاه حالا خیلی گرم شده. سلام و احوال پرسی مان مثل آدم های دیگری نیست که سیزده سال یکدیگر را ندیده اند. مثلا من بلند شوم و جیغی بکشم، یکدیگر را بغل کنیم و بالا پایین بپریم و بوس بوس. آن وقت ها هم اینجوری نبودیم. حالا هم. بی صدا می آید و کنارم می نشیند. سر می گردانم و به نیمرخ زیبا و جدی اش خیره می شوم. موها را رنگ نزده و تارهای سفید، تک و توک بین سیاهی مواج گیسوانش دویده اند. بهتر. من هم نباید رنگ می زدم. اما موهای من بیشتر سفید شده. یک دسته به ازای هر کودک رفته. چیزی نمی گویم. هر دو به درخت چنار آن طرف خیابان خیره می شویم. می پرسد: "چایی، قهوه ای چیزی این طرفها گیر میاد؟" می آید. دو تا قهوه فوری می گیرم. هرچند که در هوای گرم اردیبهشت شاید طراوت شربتی بیشتر می چسبد. هوای ایستگاه خفه است. لیوان کاغذی را که به دستش می دهم به من نگاه می کند و می گوید: "ممنون." می دانم که منظورش قهوه نیست. می داند که می دانم. می نشینم و در سکوت گذشته ها را نظاره می کنم که از جلوی چشمان خاطره ام رژه می روند. سفر اصفهان. مهمانی های ریز و درشت امیر خان با آن هنرمندان عجیب و غریب. مولوی خوانی. جسد چشم باز حمید. خنده های نگار. شب های طولانی رصد. زخم های ستاره. زندان پیر بنو. چهارشنبه سوری. صدای فوق العاده ی مادر امیر خان و آن تکه که می خواند: "تو را می خواهم و دانم که هرگز، به کام دل در آغوشت نگیرم" و این جمله ی امیر که گفت: "هر وقت گذشته ها برات پر رنگ شد و آینده محو، بدون که مرده ای". مثل امروز من و شاید مریم. 

تکانی به خودش می دهد و لیوان را در دستش می چرخاند. می گوید: "دیگر سه تار نمی زنم. ولی پیانو می زنم." لبخندش تلخ است. به انگشت های کشیده و زیبایش نگاه می کنم و فکر می کنم بهتر. کاش هیچوقت سه تار نمی زد. ادامه می دهد. "خانه را فروختم. وسایل بابا را. عتیقه ها را. بقیه را هم بخشیدم و دور ریختم. همه چیز را رد کردم. ارگ و ویولون سل.  و آن نامه ها، حتی نوشته ی محمد نوری. همه ی رشته ها را بریدم." بر می گردد و به من نگاه می کند. احتمالا به دنبال تایید یا مخالفتی در نگاهم چشم هایم را رصد می کند. لبخند می زنم و نوک انگشت هایش را می گیرم. می گوید: "فردا که بروم دیگر بر نمی گردم. هیچوقت". گنجشک کوچکی کنار پای ما تکه های شاخ و برگ را زیر و رو می کند و ریز ریز به چپ و راست می جهد. گرمی لیوان قهوه در دستم آزار دهنده است. می گذارمش روی صندلی. گنجشکک پر می کشد و دور تر می نشیند. مریم بلند می شود: "باید بروم". من هم بلند می شوم. یکدیگر را که در آغوش می گیریم می گوید: "برای تو هم چیزی دارم". از جیبش کیسه ای بیرون می آورد و دستبند چرمی کهنه را توی دستم خالی می کند. صدای ساز قدیمی توی گوشم می پیچد و طنین آواز مردانه ای که می خواند: "شکسته ای دل مرا، به من بگو چرا چرا، به سنگ غم ها". نگاهش می کنم. آرام اشک می ریزد. من هم. لعنت به خاطره ها. دوباره در آغوشش می کشم و می دانم، برای من و مریم، این آوارگی هرگز به پایان نمی رسد. 

نوشته فاطمه کمپانی. دهم اردیبهشت ماه 95. برای رفتن آخرین نشانه.