دنیا همین طور بوده و هست. چرایی اش را من نمی دانم. عوض کردنش هم در توانم نیست. ساز خودش را می زند و قطار خودش را می راند. کاری به خوش و نا خوش ما ندارد. زیباست، اما بی رحم. از زمین خوردن مردم دردش نمی گیرد. طناز، ظالم، خونخوار. 

با این حال در دل این دنیای بزرگ سرکش، جهان کوچک دیگری نهفته است. جهان من. این یکی را می توانم طوری بسازم که دلم می خواهد. آن طور که آرزو دارم دنیای بزرگ می بود. زیبا، آرام، شاد، مهربان، قوی، پر امید.

کار آسانی نیست. اما هیچ کاری آسان نیست. زندگی زنجیره ای از سختی هاست و بنا کردن یک جهان جدید آنقدر دشوار است که شاید نا ممکن به نظر برسد. سخت است، مثل هزار ها کیلومتر سفر کردن، مثل درد دوری از آنها که دوستشان دارم، مثل شروع از صفر در میانسالی. سخت است با روز های طولانی مملو از درد، تردید، ترس، شک و تنهایی. مثل دور بودن از پدر وقتی نفس های آخرش را می کشد. سخت است. شاید سخت ترین مبارزه ی زندگی ام باشد. با این حال دو سال و اندی است که دوام آورده ام. درد بزرگی را تحمل کرده ام و هنوز زنده ام. هنوز هستم و دنیای کوچکم را همچنان که می خواهم، می سازم.