در کوله بار من اندوهی است به وسعت دریاها. از کوله بار من جسد گنجشکی تنها و خون آلود بر قدم هایم سرب می پاشد

و شبی بی نهایت، نفس های سنگین و دود آلودش را به سویم روانه می کند. کاش پیش از رفتنش به من آموخته بود که چطور

بارها را زمین بگذارم و سبکبار سفر کنم. 

مثل او که رفت ...

بدون خاطره ای

بدون اندوهی. 

 

نوشته فاطمه کمپانی برای او که سالهاست که نیست ...