و اینک عشق
اواخر اردیبهشت ماه بود که فهمیدم عاشق شده ام. عشق برای من مثل زن های دیگر شروع نشد. از آن آدم ها نبودم که از بدو تولد عاشق به دنیا می آیند و مهر بی پایانشان را چون خورشید به جهان اطرافشان می تابانند. برای من مثل یک لحظه اشراق، مثل یک وحی، در یک بامداد بهاری نازل شد. صبح بود و من به عادت هر روز در آن سه ماه متوالی با ترکیبی از اندوه و درد بیدار شده بودم. ملافه ای انداخته بودم و گذاشته بودم تا سختی زمین را تجربه کند و غرق شده بودم در خودم و تجربه ی نبودن که آرام آرام رسم زندگی ام شده بود. مرتب می کردم، جمع می کردم، می چیدم و می شستم و می گذاشتم که زمان از کنارم بگذرد و گاه خطی بر پیشانی ام یا گوشه چشمانم بنشاند. بگذرد و برود. در حال شستن ظرف ها بودم که فکری تکانم داد. گریه نمی کرد. گریه نمی کرد! برای نخستین بار در این سه ماه. بیشتر از یک ساعت گذشته بود و صدای جیغ و فریادش بلند نشده بود. واکنش نخستم ترس بود. نکند بلایی به سرش آمده باشد. دست هایم را خشک کردم و از آشپز خانه بیرون دویدم. نه. خوب بود. خیلی خوب. خیره به چراغ به پشت خوابیده بود، دست و پاهایش را تکان می داد، با دهانش حباب درست می کرد و به وضوح شاد بود. شاد بود! آرام به کنارش خزیدم و روی زمین نشستم. نگاهش کردم. کوچک بود، سپید بود، زیبا بود. دیگر شباهتی به آن بچه وزغ قرمزی نداشت که پرستار روز اول به دستم داده بود. یک انسان شده بود. یک انسان کوچک دوست داشتنی. سرش را کمی به سوی من برگرداند و خندید. مرا می شناخت. دست و پاهایش را تکان می داد و می خندید و آغوش من را طلب می کرد. دست هایم را به زیر تن کوچکش لغزاندم و بلندش کردم. در آغوش کشیدمش و گذاشتم که ترکیب بوی شیر و شامپو و روغن بچه ریه هایم را پر کند. حالا برای من حباب می ساخت. پنجه های کوچکش را بین موهایم تکان می داد و لبخند میزد. به چشم های کوچک سیاهش نگاه کردم که پر از زندگی بود و چیزی درون قلبم شکست. دوستش داشتم. بیشتر از دوست داشتن. خیلی بیشتر. من عاشق شده بودم ...