و اینک عشق

اواخر اردیبهشت ماه بود که فهمیدم عاشق شده ام. عشق برای من مثل زن های دیگر شروع نشد. از آن آدم ها نبودم که از بدو تولد عاشق به دنیا می آیند و مهر بی پایانشان را چون خورشید به جهان اطرافشان می تابانند. برای من مثل یک لحظه اشراق، مثل یک وحی، در یک بامداد بهاری نازل شد. صبح بود و من به عادت هر روز در آن سه ماه متوالی با ترکیبی از اندوه و درد بیدار شده بودم. ملافه ای انداخته بودم و گذاشته بودم تا سختی زمین را تجربه کند و غرق شده بودم در خودم و تجربه ی نبودن که آرام آرام رسم زندگی ام شده بود. مرتب می کردم، جمع می کردم، می چیدم و می شستم و می گذاشتم که زمان از کنارم بگذرد و گاه خطی بر پیشانی ام یا گوشه چشمانم بنشاند. بگذرد و برود. در حال شستن ظرف ها بودم که فکری تکانم داد. گریه نمی کرد. گریه نمی کرد! برای نخستین بار در این سه ماه. بیشتر از یک ساعت گذشته بود و صدای جیغ و فریادش بلند نشده بود. واکنش نخستم ترس بود. نکند بلایی به سرش آمده باشد. دست هایم را خشک کردم و از آشپز خانه بیرون دویدم. نه. خوب بود. خیلی خوب. خیره به چراغ به پشت خوابیده بود، دست و پاهایش را تکان می داد، با دهانش حباب درست می کرد و به وضوح شاد بود. شاد بود! آرام به کنارش خزیدم و روی زمین نشستم. نگاهش کردم. کوچک بود، سپید بود، زیبا بود. دیگر شباهتی به آن بچه وزغ قرمزی نداشت که پرستار روز اول به دستم داده بود. یک انسان شده بود. یک انسان کوچک دوست داشتنی. سرش را کمی به سوی من برگرداند و خندید. مرا می شناخت. دست و پاهایش را تکان می داد و می خندید و آغوش من را طلب می کرد. دست هایم را به زیر تن کوچکش لغزاندم و بلندش کردم.  در آغوش کشیدمش و گذاشتم که ترکیب بوی شیر و شامپو و روغن بچه ریه هایم را پر کند. حالا برای من حباب می ساخت. پنجه های کوچکش را بین موهایم تکان می داد و لبخند میزد. به چشم های کوچک سیاهش نگاه کردم که پر از زندگی بود و چیزی درون قلبم شکست. دوستش داشتم. بیشتر از دوست داشتن. خیلی بیشتر. من عاشق شده بودم ... 

داس

حالا شکوفه تقریبا کنار پای پیرزن زانو زده بود و سعی می کرد قفل نگاه او را بشکند. دست های خشک و خمیده پیرزن را محکم گرفته بود و با صدای بغض آلودش مرتب تکرار می کرد: "نن جون. نن جون". نگاه پیرزن اما قفل بود به جایی در دور دست. انگار که پشت دیوارها را می دید و یا هنوز پای سیاه چادر نشسته بود و کوه های دور را می پایید. دستم را روی شانه های شکوفه گذاشتم و گفتم: " بیا بریم. اون توی دنیای خودش غرقه. تو رو نمی شناسه." شکوفه اما آماده رها کردن نبود. عاجزانه تلاش می کرد نگاه پیرزن را به خودش بکشاند. با همان صدای زیبای زنگ دارش که حالا از زخم بغض کمی خش دار شده بود آرام زمزمه کرد: "نن جون. نگام کن. نن جون. منم شکوفه. شکوفه بلا. یادت میاد. همون که عینکت رو شکست. همون که براش گنجیشک گرفتی. موهاشو می بافتی. نن جون. تو رو خدا نگام کن." پیر زن اما انگار که نمی شنید. صورت پر چین و چروکش را راست به سمت جنوب گرفته بود و خیره بود. شکوفه را نمی دید. می دانستم که نگاهش رنگ کوچ گرفته. نمی توانستم اما دوستم را دل شکسته ببینم. باید صبر می کردم تا بغضش بشکند. تا غمش را روی دامان پیرزنی که خاطراتش را به زمان فروخته بود ببارد. بعد شاید می شد بلندش کنم و ببرمش ... قبل از فصل کوچ.

صدای غروب از نمازخانه آسایشگاه بلند شد و در فضای خاکستری اتاق پیچید. سایه های غروب چروک های صورت پیرزن را عمیق تر نشان می داد. حالا می شد سایه داس را روی تخت دید که موج می زد، به انتظار شب. شاید شکوفه هم فهمید که ناگهان به خودش لرزید و بلند شد. چادر را دور اندام باریکش کشید و با ترکیبی از اندوه و هراس گفت: " فایده ای نداره. بیا بریم." کنار در کفش هایم را برداشتم و کفش های شکوفه را هم به دستش دادم. خم شد و در تاریکی درگاه کفش هایش را زمین گذاشت تا بپوشد که صدای ناله وار پیرزن از میانه اتاق به زمزمه ترانه آشنایی بلند شد: "لوه، لوه.... لوه، لوه." شکوفه سرش را بلند کرد و گیج و مات به من خیره شد. حالا دیگر می دانست. لالایی کوچ را خوب می شناخت ... .

----------------------------------------------------------

۲۱ شهریور ماه ۹۳. تقدیم به ستاره و حمید فهام

بازگشت

امروز برای اولین بار بعد از دوازده سال دوباره توانستم روی لب پنجره رو به بیرون بنشینم، با آرامش و بدون ترس! و یادم آمد که 12 سال پیش وقتی روی لبه بام نشسته بودیم و از بالای آن برج،انسان های مورچه نما را با احساس شعف آمیخته با غرور نظاره می کردیم از قول پدرش به من گفته بود: "ما به خاطر پیر شدن نیست که دست از بازیگوشی و سر خوشی بر می داریم، به خاطر دست کشیدن از کودکی و بازیگوشی است که پیر می شویم!" و من امروز روی لبه پنجره کمی از آن احساس شعف و غرور و انعطاف پذیری را دوباره مزمزه کردم.

شادی

کاش یادم بماند که برای شاد بودن باید در لحظه زیست. نه به یاد دیروز. نه برای فردا.

کاش یادم بماند که همیشه برای داشته هایم شاکر باشم. 

کاش یادم بماند که من فقط و فقط مسئول افکار خودم هستم. نه دیگران. نه آنچه در مورد من می اندیشند. 

کاش یادم بماند که هرقدر هم که امروز به نظر سخت و دردناک باشد، فردای بهتری در راه است.

کاش یادم بماند که عشق بی قید و شرط لازمه آرامش است.

کاش یادم بماند که حق دارم هر زمان که بخواهم کودک باشم. سرخوش، شاد، بی پروا.

کاش یادم بماند که قانع نباشم، بیشتر بخواهم، هدف داشته باشم، جاری باشم، رود باشم نه مرداب.

کاش یادم بماند که هر تصمیم و حرکتی باید در راستای شادی و عشق و آرامش باشد.

کاش یادم بماند.

کودک

از خواب می پرم. نمی دانم چرا. خوابی دیده ام یا صدایی شنیده ام. هوا شدیدا گرم است و تنم خیس عرق. احساس خفگی دارم. آرام از تخت پایین می آیم و پنجره را باز می کنم. نور و صدای شب به اتاقم هجوم می آورد. نور کم سوی چراغ های خیابان و نئون های پیتزا فروشی. صدای تند حرکت ماشین ها و پارس یک سگ. صدای قهقهه هایی از دور.  نفسی می کشم و از پنجره فاصله می گیرم. پسرم ...  

هنوز خواب است. ملافه اش را کنار زده و گوشه تخت خوابیده است. موهایش را کنار می زنم و پیشانیش را می بوسم. دست کوچکش را در دستم می گیرم و به انگشت های باریکش که آرام دور انگشت اشاره ام می پیچند خیره می شوم. به زودی دیگر کودک نخواهد بود. به زودی مرد خواهد شد. بارهای جهان را به دوشش خواهد کشید. شادی هایش بیشتر از یک برنامه تلوزیون خواهد بود و اندوه هایش فرا تر از خراب شدن یک اسباب بازی. پنجه های کوچکش را می بوسم، سرم را آرام روی بالش می گذارم و چشم هایم را می بندم. صدای نفس هایش در گوشم می پیچد و مثل نسیم صبحگاه آرامم می کند. دوباره خواب آلود می شوم. باحس خوش آیندی از رخوت و شادی. چقدر خوشحالم، خوشحالم که اینجاست. خوشحالم که هنوز کودک است.

توبه

"وای دخترک! چیکار کردی! چیکار کردی!"

با ترس و وحشت بهش خیره می شم. به دخترک که این جور سست و بی خیال روی لبه پشت بوم نشسته و پاهاش رو تکون می ده و لبخند می زنه. چطور می تونه اینجور بی خیال باشه؟ چرا هیچ احساس مسئولیتی نداره این بچه؟ چرا با من این کارا رو می کنه؟ چرا آخه؟ چرا؟

خسته و داغون میشینم روی زمین و اشکام سرازیر می شن. دخترک می چرخه. پاهاش رو به سمت خیابون آویزون می کنه و خودش رو تا لبه جلو می کشه. می خواد بپره. می دونم. مثل دوازده سال پیش. بالای اون برج. همون موقع هم می خواست بپره. منم گفته بودم: "چرا که نه؟" ولی بعد با خودم فکر کرده بودم حیفه به این زودی. دلم می خواست عاشق بشم. دلم می خواست بچه دار بشم. و حالا درست بعد از دوازده سال سر همون پله ی اولیم و یکی توی دلم می گه: "چرا که نه؟"

بلند می شم و می رم به سمتش. خودم رو بالا می کشم و کنارش روی لبه می شینم. دیگه شجاعت قبل رو ندارم. می ترسم. دلم می ریزه. دستام رو پشت سرم به لبه سنگ می گیرم . تکیه گاه چندان محکمی نیست. حتی اگر خودم هم نخوام ممکنه بیفتم. چشمای دخترک برق می زنه. می خواد منو هل بده پایین. اینو توی چشماش می بینم. با بدجنسی لبخند می زنه و به من خیره می شه. نگاهش یادم میاره که همون روز چه قولی بهش دادم. همون روز که بغلش کردم و تا پایین برج رفتیم. حالا می گه باید به قولم عمل کنم. باید؟ چرا که نه؟

من برای دخترک خوب نبودم. توی این سال ها همش توی سرش زدم. مثل غریبه ها. مثل همون آدم هایی که قانون های ظالمانه وضع می کنند و به حکم چماق قانون هاشون رو به کرسی می نشونن. بهش توجه نکردم. نوازشش نکردم. می دونستم که غمگینه. می دونستم که بیمار شده. اما نمی دونستم چقدر. نمی دونستم اینقدر که همچین کار وحشتناکی انجام بده و بعد اینجور شونه هاش رو بالا بندازه و روی لبه ی پشت بوم بشینه که یعنی: "که چی؟ نهایتش می پرم. چی می شه مگه؟" بهش نگاه می کنم و می گم: "هنوز نمی شه دختر جون. هنوز نمی شه. بچمون هنوز خیلی کوچیکه. نمی تونم این کارو باهاش بکنم." با دلخوری نگاه مایوسانه ای به من می اندازه و اشک توی چشماش جمع می شه. نگاهش رو از صورت من بر می داره و به سیاهی شب خیره می شه. آروم دستم رو دور شونه اش می اندازم و به سمت خودم می کشمش. بهش می گم: "می دونم که خیلی ناراحتی. می دونم. اما کاری که کردی خیلی بد بود. خیلی خیلی بد بود. حق نداری چون خودت ناراحتی بقیه رو اذیت کنی. حق نداری. می فهمی؟" نمی دونم جقدر می فهمه. نمی دونم اصلا متوجه می شه بهش چی می گم یا نه. سرش رو به سمت خودم می کشم و توی آغوشم می گیرمش: "منو ببخش دخترکم. من خوب ازت مواظبت نکردم. از خودم هم. اولویت هام یادم رفت. گنگ و کور نشستم و گذاشتم زمان از کنارمون بگذره. نشستم و نگاه کردم. بی تفاوت. مثل تو. دیگه بسه. نشستن و زنجموره زدن و به حال خود غصه خوردن دیگه بسه. دیگه تنهات نمی ذارم. انقدر بغلت می کنم تا غصه هات یادت برن. تا گرم شی. تا دوباره شاد بشی. خودم مواظبت می شم. دوستت می دارم. هر روز. همیشه. دیگه اینجوری نمی شینیم و صبر نمی کنیم تا روز پریدن برسه. زندگیمون رو تو دستمون می گیریم بچه جون. من و تو. من و تو." 

آروم خودم رو عقب می کشم و از لبه ی سنگی پایین میام. دستامو دراز می کنم و دخترک رو بلند می کنم و توی آغوشم می کشم. چقدر کوچیکه. چقدر ضعیفه. سرش رو روی شونه ام می ذاره و خیسی اشک هاش روی گردنم جاری می شه. "این دفعه سر قولم می مونم عزیزم. می مونم."

  

 

کنکور

روژان اومده پیشم. میگه: "سوالای ریاضی و هنر روی سایته. میشه با هم چک شون کنیم؟" رنگش پریده و از قبل لاغر تر شده. استرس کنکور از همه وجودش می باره. سوال ها رو کامل جواب می ده. صد در صد. اما نفس نمی تونه بکشه از نگرانی. می گه: "فردا دیگه راحت می شم." همه کلک هام رو رو می کنم. یک استکان چایی بابونه با عسل بهش می دم و یک شات عصاره گل ساعتی برای آرامش. گردنبند "ری کی" رو از گردنم باز می کنم و می بندم دور گردنش. می گم: "امشب یه دوش بگیر و راحت بخواب و سوال ها رو ول کن. فردا هم فقط از کنکور لذت ببر. به هر حال تجربه ایه که یک بار توی عمرت پیش می یاد." می خنده. به حماقت من حتما.

زنگ می زنم و حالش رو می پرسم. هنوز سر جلسه است. باباش میگه دیشب دوساعت بیشتر نخوابیده و صبح از استرس می لرزیده. با خودم فکر می کنم که آخه این همه فشار برای چی باید روی بچه هامون باشه. که چی، واقعا؟ و باز فکر می کنم هیچ اهمیتی نمیدم که پسرم بخواد چه کاره بشه. فقط امیدوارم که شاد و خوشحال باشه و از هر لحظه زندگیش لذت ببره. حتی از روز امتحان.

 

باب اسفنجی

به کلاس اولیم میگم اینو از کی یاد گرفتی بچه جون؟

میگه از باب اسفنجی.

میگم اون رو از کجا فهمیدی؟

میگه از کارتون باب اسفنجی!

میگم چقدر از این کارتون چیزای خوبی یاد گرفتی!

میگه: "آره. بیشتر از مدرسه. بهتر بود به جای اینکه برم مدرسه توی خونه می موندم و باب اسفنجی نگاه می کردم. نه؟"

صبح

صبح. باز هم صبح. کاش چشمامو ببندم و ملافه رو بکشم روی سرم و فراموش کنم که وجود دارم. کاش بخوابم و توی یک زندگی دیگه بیدار شم. برگردم به بیست سال قبل. نه نمیخوام برگردم. از گذشته هم به اندازه امروز بیزارم. باید بلند شم. پیام دارم. باز هم لیلا. ده تا. ترجمه ها رو میخواد. دیشب فرستادمشون. چرا ایمیل چک نمیکنه. اگه با پست بفرستم زود تر به دستش می رسه. از این طعم تلخی ته گلو بدم میاد. سیگار رو کجا گذاشتم. چی میگفت؟ سیگار ناشتا خوب نیست! مثل اینکه بقیه وقت ها خوبه حالا! چقدر خشکه.  آب جوش نذاشتم. نمی خوام از تخت بیرون بیام. آه. ساعت چنده؟ شش! هنوز وقت هست. احمقانه است تخت به این بزرگی برای یک نفر آدم. آدمی که شبا جنازه اش رو توی تخت می بره و صبح همون شکلی بی اونکه تکون خورده باشه بیدار می شه. لیلا چی میگفت؟ شب های تنهایی خیلی سخته. برای من صبح هاش سخت تره. همین که بیدار می شم و نور می افته روی تنهاییم.  شبها میشه توی خستگی و تاریکی فراموشش کرد. تاریکی مرهمه.  تاریکی رو دوست دارم. از وقاحت بی پرده ی صبح بدم میاد. ساعت چنده؟ لاکم رو پاک کنم اول. دفعه قبل که رفتم شهرداری حجتی چپ چپ نگاهم می کرد. آخرش هم کارم رو راه نیانداخت.  کاش امروز دختره باشه. بد اخلاقه اما حد اقل کارش رو درست انجام می ده. ناخنم کی شکسته؟ نفهمیدم. سوهان کو. پشتم هنوز درد داره. شاید باید برم دکتر. باید بلند شم. ساعت چنده؟ لعنتی. اینم شکست. هیچوقت نفهمیدم چرا وقتی زنها می میرند برای عشق، برای مردها همه این قضایا بی اهمیته.  نباید مثل هم باشیم؟ اگه قراره با هم زندگی کنیم؟ چرا باید یکی قلبش اینجوری بتپه و اون یکی ... . چرا زن ها اینقدر احمق اند؟ چرا با اینکه می دونم هیچ اهمیتی براش نداره بازهم بهش فکر می کنم. حماقت لازمه زن بودنه شاید. تا احمق نباشی اینجوری خودت رو به آب و آتیش نمی زنی. همه عمرت رو نمی ذاری روی بچه هات. بچه هایی که اهمیتی بهت نمیدن. مثل مادر خودم. تو این ده ساله کدوم مون رفتیم هوازه بهش سر بزنیم. اصلا یادم نیست چه شکلی بود. پدرم چطوری بوده؟ فکر نکنم مهربون بوده. مردای کویر مثل خاکش خشک و ترک خورده اند. باید بلند شم. ساعت چنده؟ لعنت به این گرما. از تابستونا بدم میاد. توی این گرما بیرون رفتن با مانتو و مقنعه هم جزو حماقت های جنس من محسوب میشه؟ حماقت زورکی.  چرا اون چشماش اینجوری به مغزم چسبیدن. لعنت به حماقت. بسه دیگه. باید بلند شم. ساعت چنده؟ ...

 

لبخند می زنم پس شادم

گیشاهای ژاپنی خودفروش نبودند هرچند اکثرا زنانی بودند که به بردگی فروخته شده بودند. این زنان از کودکی برای سرگرم کردن مردان در چایخانه ها تعلیم می دیدند. گیشاها آواز می خواندند، می رقصیدند و بر سر میزهای چایخانه ها از مردان پذیرایی می کردند. یک گیشای خوشبخت می توانست یک حامی داشته باشد. حامی مخارج شخصی گیشا را تامین می کرد و گاه محلی برای سکونت و گیشا در مقابل به حامی خود تن می سپرد. رنگ سپید صورت گیشاها با تضادی که با سرخی لب هایشان داشت بر زیبایی شان می افزود و به آنها چهره ای می بخشید نمایشی و فرا بشری. ماسک سپیدی که زنان گیشا احساسات، ترس ها و عواطفشان را در پس آن پنهان می کردند. زنان گیشا فقط لبخند می زدند، سخنان کوتاه و سرگرم کننده می گفتند و از مهمانان تمجید می کردند. زنان گیشا خوشحال بودند از اینکه مطلوب مردان بودند، زیبا بودند و تن فروش نبودند و به خود می بالیدند که با زنان دیگر متفاوت بودند. زنان دیگر که از کودکی برای خدمت به مردان آموزش می دیدند. زنانی که آرام راه می رفتند و تعظیم می کردند. زنانی که همسری داشتند که مخارج شخصی شان و محل سکونتشان را تامین می کرد و آنها در مقابل به او تن می سپردند. زنانی که خانه ها را می گرداندند و مسئول تامین آسایش مردان و بقیه ی اعضای خانواده بودند. زنانی که احساسات، ترس ها و عواطفشان را در پس لبخندی پنهان می کردند و تنها سخنان کوتاه و مودبانه بر زبان می آوردند. زنانی که خوشحال بودند که تن فروش نبودند. زنانی که به خود می بالیدند که یک همسر بودند و نه یک گیشا.

طلوع

آرزو.
شـــک. تردیـــد. امیــــد. 

چشم دوختن به ناهید از پس تنگی پنجره. شـــک.
دیدن اخبار جنـــگ و خـــون و مـــرگ. تـــرس. تــــرس.
پیـــاده روی هــــای طـــولانی. بچـــه هـــای خیـــابانی. تـــــرس.
بهــــار. شــقایق. شـــقایق. شــــقایق. تصـمـیـم.
جویبـــار. آب تنــــی. رهـــــایی.
انتظـــار. انتظـــار. انتظـــار. امـــید.
پزشـــک. عکـــس. درک یک زنـــدگـــی. شـــوق. اشـــک.
بافتنــی. بـافـتنــی. بــافـتـنـــی. انتـــظـــار.
شـــادی. امـــید. تـــرس. شـــادی. 
کــار. شــادی. کــار. موســیقـــی.
شب هـــــای بــیـــدار. سنــگینی. سنــگینـــی.
خـــــون. وحشــــت. پزشک. تـــزریق. درد. تــردیـــد.
تــــزریق. درد. درد. زخــــم. صبــــر. امیـــد. صــبــــر. انــتــظــــار. صـــبــــــر. 
ســنگینــی. انتظار. خســـتــگی.
حس یک حــــرکـــت. شــــوق. امیـــــد. شـــــادی.
ســنگینــی. کار. انتـظــار. ســنگینــــی.
کیف. لباس. بیمارســتان. بیهــــوشـــــی.
بیــداری. درد. درد. درد. پرســش.
حرکت. اتاق. تنــهـــــــــــایی. درد. انــتظــــــار.
ورود. دیـــــــدار. لمــــــــس. لمـــــــــس. آغــــــــوش. اشـــــــــک.

کـــودک. کـــودک مــــن. آغـــوش.
لــذت. امیـــد. شـــوق.
زنــــــدگــــــــی
.  

برای پسرم.

-----------------------------------------------------------------------

وقت هایی که یک کتاب یا مقاله می خوانم، گاه خلاصه مطلب هر بخش یا پارگراف را به صورت یک یا چند واژه در حاشیه کتاب می نویسم. یک جور خلاصه نویسی خیلی خلاصه است برای مراجعات بعدی. بعدا با یک نگاه سریع می توانم بفهمم که موضوع هر قسمت چیست و مطالب مورد علاقه ام کدامند. اگر نوشته های اصلی راهم زیر خط کشیده باشم، یک مرور کامل و موجز می شود داشت، یک کتاب چهارصد صفحه ای را می شود در نیم ساعت دوره کرد. چرا برای زندگی همین کار را نکنم. می شود ساعت ها نشست و از گذشته گفت و گفت یا اینکه سه چهار سال را خلاصه کرد در چند تا تک واژه و عبارت با دو کلمه کلیدی.

معبدی برای عشق

دکتر "مهرو خوشدل" مادر "وحید تمدن" بود. آن سال ها که هنوز در دانشکده علوم کلاس داشتیم، وحید یکی از شاگردان من بود. پسری بود عجیب باهوش، پخته و بدون سبک سری های هم سن و سال هایش. آرامش و وقاری داشت که خیلی می پسندیدم و به خاطر همین خصوصیات اخلاقی منحصر به فردش بود که روزی که گفت به افتخار یکی از استادها که می شناختم در خانه شان مهمانی کوچکی داده اند و مرا هم دعوت کرد، رد نکردم.

آپارتمانشان در یک ساختمان نسبتا قدیمی، حوالی مرکز شهر بود. از ترس ترافیک خیلی زود راهی شده بودم و نیم ساعتی پیش از موعد رسیدم. فکر کردم که صبر کنم تا ساعت مقرر یرسد و یا یکی دیگر از بچه ها که با هم وارد شویم، اما زمستان بود و هوا بسیار سرد و مجبور شدم که در بزنم. خود وحید در را باز کرد و در جواب من که از زود رسیدنم شرمنده بودم با خوشرویی و آرامش گفت: "هیچ مشکلی نیست. توی این خانه، ما همیشه مهمان داریم. وقت نامناسب برایمان معنی ندارد." گل هایی را که خریده بودم به دستش دادم و وارد شدم و از همان بدو ورود روحیه ی مینیمالیستی ام با یک شوک ناگهانی روبرو شد. این خانه بیش از حد تصور شلوغ بود. همه ی دیوارها پوشیده بودند از عکس ها و نقاشی هایی که به نظر من هیچ ربطی به هم نداشتند و روی هر میز و کمد و طاقچه ای پر بود از انواع و اقسام اشیای گوناگون. تصاویری از دوستان، خویشاوندان، و مکان های مختلف، تابلوهای خط و نقاشی و حتی تعداد زیادی کارت پستال. ظرف ها، ساعت ها، مجسمه ها و قاب های خاتم، معرق، چینی و هندی و رومیزی های قلمکار و تکه دوزی. حتی روی زمین و در حاشیه ی دیوارها، تعدادی مجسمه ی کوچک و بزرگ و قاب عکس هایی با ابعاد گوناگون چیده شده بود. ایستاده بودم در میانه ی اتاق و  ذهن مبهوتم در حال پردازش این همه اطلاعات جدید بود که صدای مادر وحید را از پشت سر شنیدم که سلام داد. برگشتم تا سلام کنم و با شگفتی دیگری روبرو شدم. انتظار داشتم خانمی باشد میانسال و شاید کمی چاق، اما بانویی روبرویم بود جوان و باریک اندام و زیبا و شاداب. حیرت من را با لبخندی پاسخ داد و دعوتم کرد که بنشینم. خودش هم روی یک صندلی نزدیک من نشست و با نشاط و صمیمیت یک دوست قدیمی شروع به صحبت کرد. توضیح داد که تک تک اشیا و تصاویر موجود، او را به افراد یا مکان ها و زمان هایی متصل می کردند که برای او و خانواده اش مهم بودند. با خنده گفت که می داند قرار دادن همه ی این اشیا در کنار هم از دید زیباشناختی چندان پسندیده نیست، اما دوست دارد که عزیزانش را در کنار خودش نگه دارد. گلهای زرد و گلبهی ای که من آورده بودم در یک گلدان سفالی آبی روی یک گل میز مسی با رومیزی چشمه دوزی شده ی  سبز رنگ قرار گرفت. با خودم فکر کردم کاش رز سفید خریده بودم که در این جنگل رنگ ها کمی خنثی باشد لااقل. "مهرو" اما به وضوح از این آشفتگی لذت می برد.

چای که آمد صحبت صمیمانه تر شد و کم کم گفتارمان به او و ماجرای زندگیش کشید. گفت که تازه دبیرستان را تمام کرده بوده که عاشق می شود و با وجود مخالفت های شدید خانواده ازدواج می کند. وقتی که با دخالت های نزدیکان زندگی برایشان سخت می شود، شوهر را راضی می کند که بیایند و پایتخت نشین بشوند و همین می شود که پدر طردش می کند و می گوید که دیگر دختری به نام مهرو ندارد. همسرش اما در همان سال های اول زندگی شان مغلوب دست مرگ می شود و مهروی جوان را با یک پسر تیزهوش پنج ساله، یک دختر عقب مانده ذهنی سه ساله و یک مادر شوهر پیر دست تنها می گذارد. حقوق شوهر که قبل از فوتش کارمند ساده ی یکی از ادارات دولتی بوده است دیگر بدون مزایا و اضافه کار خرج خانواده ی چهار نفری اش را با دو بیمار نمی داده است. همان روزها مادرش با او تماس می گیرد که پدر وضع تو را فهمیده و می توانی به خانه برگردی. اما پدر، مادر شوهر مهرو را نمی پذیرد و اصرار دارد که دختر سه ساله را باید به آسایشگاه سپرد، جایی که به گفته ی او "این جور بچه ها به آنجا تعلق دارند." این می شود که مهرو ناچارا به فکر کارکردن می افتد و عاقبت، با کمک دوستان، در همان اداره ی شوهرش کاری دست و پا می کند و همزمان هم شروع می کند به درس خواندن و بعد فوق لیسانس و بعد تر هم دکتری. پس از آن با پدرش هم داوطلبانه آشتی می کند. گفت: "زمانی که خانه خریدم و مستقل شدم و دیگر به کمک نیازی نداشتم به پدرم زنگ زدم و عذر خواستم و او هم مرا بخشید. نه اینکه از چیزی پشیمان باشم، اما دل پدر و مادر را نباید شکست. هیچکس جای خانواده را برای آدم نمی گیرد." من با حیرت و احترام به این زن نگاه می کردم که این طور آرام و شاد و مثبت و خندان نزدیک من نشسته بود. انگار که هرگز دردی نکشیده باشد. انگار که عشق زندگی اش را در سال های اولیه ی جوانی از دست نداده باشد، انگار که مرگ، مادر شوهری را که تنها مونس و یاور روزهای سختش بود از او ندزدیده باشد، انگار که زحمت بزرگ کردن یک بچه ی عقب افتاده را نکشیده باشد، که تمام این سال ها بار زندگی را یکه و تنها به دوش نکشیده باشد، که داغ مرگ تنها دخترش را بر دل نداشته باشد. انگار که دنیا همیشه به او لبخند زده باشد. 

به او و روح قدرتمندش غبطه می خوردم. به او که یک تنه از پس تمام این غم ها و دردها برآمده بود و سرافراز و نیرومند و سبز و شادمان بود. به او که پسری مثل وحید را بزرگ کرده بود. پسری که داشتنش آرزوی هر مادری بود. به او که این طور شاد و آرام و مثبت می زیست در میان هزاران شیئی که به همه ی آنچه که دوست داشت پیوندش می دادند. با تمام وجود آرزو داشتم که من هم بخشی از چنین زندگی زیبایی بودم. با کمی افسوس فکر کردم کاش شیء ماندگاری با خودم هدیه برده بودم. ظرفی یا مجسمه ای که روی یکی از آن میزها یا گوشه ی دیوار جا بگیرد و پاره ای از آن خانه بشود. که بماند و بخشی از آن معبدی بشود که مهرو، در آن سالن کوچک، برای عشق و دوستی ساخته بود.

سیاوشان

امروز در دل ما سوگ سیاوش بر پاست. امروز ما الاهه ی زمین شدیم و سیاوشمان را کشتیم. سیاوش ما که ساده و مهربان و غمگین بود. سیاوش ما که فقط یک حنجره بود که بر سر چاهی نشسته بود و یک دم فریاد می کشید. سیاوش ما که غم عالم بر شانه هایش سنگینی می کرد، که مظلوم بود، که دوست داشت بی پروا باشد، که عاشق بود، که آنچه می دانست و دیده بود و کشیده بود آزارش می داد. سیاوش ما اشک و درد بود. سیاوش ما خسته بود، خسته تر از "تانتالوس". همان "تانتالوس" که زیر درخت میوه ای اسیر بود و هر وقت دست دراز می کرد تا میوه ای بچیند شاخه از او دور می شد. او که باید گرسنگی می کشید و میوه را می دید و نمی خواست. که می خواست و نمی توانست داشته باشد. ما سیاوشمان را همین پاییز زاییدیم و همین امروز سر بریدیم. ما همه ی تلخی هایمان را دادیم که که بر سر چاهش ببرد و در چاه بریزد. ما دوستش داشتیم. پاره ی جگرمان بود، اما قربانی اش کردیم تا "یک ماگنولیا چیده شود."۱ و حالا این کودک نازنین مان را در خاک تن مان دفن می کنیم تا دوباره بروید. تا از خاکش پر سیاوشان سبز شود. تا ما دوباره جوانه بزنیم و بهاری شویم. ما جگرگوشه مان را در تنمان دوباره خواهییم زایید، مثل الاهه ی زمین.  

----------------------------------------------------------------------------------

به یاد میزریموس و عمر کوتاهش

۱- اوریانا فالاچی در کتاب به کودکی که هرگز زاده نشد می گوید: "همیشه برای اینکه یک ماگنولیا چیده شود، یک زن باید بمیرد."

چه روزهای خوشی بودند.

Mary Hopkin

 این ترانه ی مری هاپکین در سال ۶۸ میلادی به مدت شش هفته در صدر جدول بهترین آهنگ ها بود و به مدت ۲۱ �فته در جدول باقی ماند. من دوستش دارم. نه فقط به خاطر موسیقی و صدای خواننده، بلکه به خاطر ماجرا که برام زندگی خودم رو تداعی می کنه. شاید زندگی خیلی از ما رو، چون به نظرم تم داستان یک حالت جهان شمول داره. شاید هم زن شمول!

متن ترانه و ترجمه در ادامه ی مطلب.

 

ادامه نوشته

اینجا به یک لشکر فیل نیاز داریم.

لحظه هایی هستند که دلت می خواد هیچوقت وجود نداشتند. آدم هایی هس�ند که دوست داری از رشته های مغزت خارج بشن مثل اینکه هیچوقت نبوده اند. روزهایی هستند که دلت می خواد از دفتر گذشته هات جداشون کنی، مچاله کنی و بندازی توی سطل زباله و از اول روی یک صفحه ی تمیز زیبا شروع کنی، برگردی سر همون دو راهی و این بار راه دوم رو انتخاب کنی. اشتباه هایی هستند که با معذرت خواهی جبران نمی شن. لکه هایی هستند که هیچوقت پاک نمی شن. خراش هایی هستند که همیشه روی قلبت می مونن. زخم هایی هستند که حتی بعد از خوب شدن باز گاهی چرک ازشون می زنه بیرون. روزهایی هستند که تو می شینی و صندوقچه ی تلخی ها رو باز می کنی و خیره می شی به این آدم ها، این اشتباه ها � این زخم ها. خیره می شی به تلخی هایی که هرکدوم تلخی های دیگه ای رو یادت میارن. کاش می شد این صندوقچه رو سوزوند. می شد زیر پای هزارتا فیل لهش کرد، می شد این لحظه ها رو از تاریخ دنیا پاک کرد. ای کاش...