چطور می شود که گاهی کتابی ذهن آدم را جوری به بازی می گیرد که انگار دوستی یا دشمنی است که از تمام ریز و درشت زندگی ات خبر دارد و حالا با دشنه ی  گذشته ها زخم می زند به تکه های ترد جانت. چطور من با پیرمرد ژنده پوش کثیف موش دوست تنهایی که کارش پرس کردن کاغذ و لاشه موش و مگس است و مغزش پر از افکار مغشوش و یاد گذشته های زندگی اش هم ذات پنداری میکنم! چطور خاطره های درهم و گنگش برای من تداعی یک جفت چشم سرخ می شود و صدای سه بار شلیک یک تفنگ، یا یک موتور سوار با موی بلند و ریش نتراشیده، یا مجسمه ی فرشته ای با مار و صلیب و جمجمه بر درگاه کلیسایی، یا بر خورد پرنده ای زخمی به شیشه پنجره. و چطور فقط یک اسم، اسم دختری که شاید به خشم نازی ها سوخته، ناگهان دسته ای از افسانه های کودکی ام را می رماند  که به مغزم بتازند. 

بهومیل هرابال بی شک شایسته ستایش است. مردم چک حق دارند که او را یکی از چهره های اثر گذار قرن بیستم بدانند و از داشتن چنین هم وطنی به خود ببالند....